آرزوی فیل کوچولو

وقتی خدا بخواهد

زیر رده : داستان کوتاه
گونه : فانتزی
گروه سنی : ٧ تا ٩ سال

يكي بود يكي نبود يك بچه فيل بود كه مي خواست بزرگ باشد، بزرگ بزرگ! فقط همين آرزو را داشت اما نمي دانست بايد چه كار بكند....

شرح داستان


يكي بود يكي نبود يك بچه فيل بود كه مي خواست بزرگ باشد، بزرگ بزرگ! فقط همين آرزو را داشت اما نمي دانست بايد چه كار بكند تا آرزويش برآورده شود. يك روز به خرگوش آرزويش را گفت، خرگوش به او گفت:«بايد به پيش چاه آرزو بروي و يك سنگ بنفش را پيدا كني و داخل آن بيندازي شايد آرزويت برآورده شود» فيل كوچولو دست به كار شد و به طرف چاه آرزو ها رفت. حالا بايد دنبال سنگ بنفش مي گشت. گشت و گشت تا شب گشت. كم كم خوابش گرفت و همان جا خوابش برد. فردا صبح يك روباه آمد و سنگ بنفش را ديد آن را برداشت يك آرزو كرد و به داخل چاه انداخت! فيل كوچولو از خواب بلند شد و همه چيز را فهميد روباه را ديد و خيلي ناراحت شد. يادش آمد كه خرگوش به او گفته بود كه فقط يك سنگ ديگر آنجا است و تو بايد دنبال آن بگردي. فيل كوچولو خيلي ناراحت شد. خيلي زياد! تنها كاري كه حالا مي توانست براي برآورده شدن آرزويش بكند اين بود كه پيش بز دانا برود و تمام ماجرا را به او بگويد، شايد او مي توانست كمكي به فيل كوچولو بكند. به پيش بز دانا رفت و تمام ماجرا را به او گفت بز دانا به فيل كوچولو گفت: «اين كارها لازم نبود بايد خدا بخواهد. بزرگ شدن تو و بقيه ي موجودات زنده به سنگ انداختن و دعا كردن نيست اين خداست كه بايد تصميم بگيرد» فيل كوچولو رفت و به خانه برگشت آن قدر خسته بود كه خوابش برد فردا صبح ........ تولدت مبارك فيل كوچولو! واي، فيل كوچولو! چيز خيلي خيلي بزرگي را فراموش كرده بود. مادرش كيك تولد را جلوي او گذاشت همه آمده بودند از مورچه كوچولو تا آقا شيره حالا فيل كوچولو يك سال بزرگ تر شده بود حتماً اگر صبر كند فيل خيلي خيلي بزرگ مي شود.

  • فر گل محمودي راد

 استان خوزستان

نمي دانست بايد چه كار بكند تا آرزويش برآورده شود. يك روز به خرگوش آرزويش را گفت، خرگوش به او گفت:«بايد به پيش چاه آرزو بروي و يك سنگ بنفش را پيدا كني و داخل آن بيندازي شايد آرزويت برآورده شود» فيل كوچولو دست به كار شد و به طرف چاه آرزو ها رفت. حالا بايد دنبال سنگ بنفش مي گشت. گشت و گشت تا شب گشت. كم كم خوابش گرفت و همان جا خوابش برد. فردا صبح يك روباه آمد و سنگ بنفش را ديد آن را برداشت يك آرزو كرد و به داخل چاه انداخت! فيل كوچولو از خواب بلند شد و همه چيز را فهميد روباه را ديد و خيلي ناراحت شد. يادش آمد كه خرگوش به او گفته بود كه فقط يك سنگ ديگر آنجا است و تو بايد دنبال آن بگردي. فيل كوچولو خيلي ناراحت شد. خيلي زياد! تنها كاري كه حالا مي توانست براي برآورده شدن آرزويش بكند اين بود كه پيش بز دانا برود و تمام ماجرا را به او بگويد، شايد او مي توانست كمكي به فيل كوچولو بكند. به پيش بز دانا رفت و تمام ماجرا را به او گفت بز دانا به فيل كوچولو گفت: «اين كارها لازم نبود بايد خدا بخواهد. بزرگ شدن تو و بقيه ي موجودات زنده به سنگ انداختن و دعا كردن نيست اين خداست كه بايد تصميم بگيرد» فيل كوچولو رفت و به خانه برگشت آن قدر خسته بود كه خوابش برد فردا صبح ........ تولدت مبارك فيل كوچولو! واي، فيل كوچولو! چيز خيلي خيلي بزرگي را فراموش كرده بود. مادرش كيك تولد را جلوي او گذاشت همه آمده بودند از مورچه كوچولو تا آقا شيره حالا فيل كوچولو يك سال بزرگ تر شده بود حتماً اگر صبر كند فيل خيلي خيلي بزرگ مي شود.

  • فر گل محمودي راد'گروه سنی ج

گانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان_ استان خوزستان