ماهی

شهادت

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۶ سال

صدای اذان صبح را می شنوم. از جایم بلند می شوم. حالم زیاد خوب نیست. احساس خوبی به روزی که دارد می آید، ندارم....

شرح داستان

صدای اذان صبح را می شنوم. از جایم بلند می شوم. حالم زیاد خوب نیست. احساس خوبی به روزی که دارد می آید، ندارم. دل شوره ی پدر را دارم که رفته جبهه. دو هفته ی پیش نامه داده بود که به خانه    می آید. از اتاقم خارج می شوم. مادرم را می بینم که ایستاده و نماز می خواند. ساعت دیواری را نگاه

می کنم. ساعت 4:30 صبح است. به حیاط می روم. آسمان هنوز تاریک است. ستاره ها را می بینم که سوسو می زنند. پیش حوض آب می روم. هوا سرد است. دست هایم مور مور شده. ماهی را داخل حوض آب می بینم که شنا نمی کند. به گوشه ی حوض می روم .... ماهی مرده است!

مادرم به حیاط آمد و گفت: حسین! هنوز وضو نگرفتی! زود باش.

گفتم: ماهی مرده!

مادر جوابی نمی دهد و به داخل خانه می رود. شیر آب حوض را باز می کنم و وضو می گیرم. نفس عمیقی می کشم و به اتاقم می روم. مهر را بر روی زمین می گذارم و شروع می کنم به خواندن اقامه .... .

با صدای زنگ در بیدار می شوم. خمیازه ای می کشم. ساعت 8 صبح است. از جایم بلند می شوم. چشم هایم را باز و بسته می کنم تا بهتر ببینم. صدای فریاد مادرم را می شنوم که می گوید: یا حسین!

می ترسم و به سوی حیاط می روم. چند نفر را در حیاط می بینم که سرشان پایین است. مادرم بی حال روی زمین افتاده است.

به سوی مادرم می روم. یکی از آن چند نفر می گوید: «خدا به شما صبر بده.»

شوکه شدم! حوض حیاط را نگاه می کنم. گونه هایم خیس می شود!

                                                                                                     کوشا آذین فر/گروه سنی ه

                                    کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان مرکز شماره دو بابل _استان مازندران