روزهای به یاد ماندنی

یلدا

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۴ سال

قطرات آب روي شيشه ي پنجره ي اتاق مانند شبنمي كه روي گلبرگ مي نشيند چشمانم را نوازش مي داد و صداي هوهو ي باد گوشم را . غرق خيالات عجيب خود بودم كه

شرح داستان

قطرات آب روي شيشه ي پنجره ي اتاق مانند شبنمي كه روي گلبرگ مي نشيند چشمانم را نوازش مي داد و صداي هوهو ي باد گوشم را . غرق خيالات  عجيب خود بودم كه صداي دلنگ دلنگ تلفن مرا به خود آورد .

-چشم مامان حتما مزاحمتان مي شيم.

يك دفعه به خودم آمدم گفتم :مامان كي بود ؟كجا مي خواهيم برويم؟

مامان با لبخند هميشگي گفت :گلم ،خانه ي عزيز جون .گفتم :چه خبره؟ گفت چند ساعت ديگه خودت مي فهمي.

براي فهميدن اين موضوع لحظه شماري مي كردم شب كه پدرم به خانه برگشت ،استراحت كوتاهي كرد و گفت :گلاي بابا بپرين تو ماشين تا بريم.

كلاه قرمزي كه مامان بافته بود سرم گذاشتم و شالم را دور گردنم انداختم و به بيرون از خانه رفتم.

نسيم سردي روي گونه هايم را نوازش داد .دستم را زير بغلم بردم و قهقهه ي كودكانه اي سر دادم .به طرف در  ماشين دويدم .در را باز كردم و روي صندلي عقب به آغوش گرم خواهرم پناه بردم .از شيشه هاي ماشين بيرون را كه مثل عروس لباس سفيد پوشيده بود نگاه مي كردم ،چه طبيعت زيبايي!!

به منزل آقاجون اكبر و عزيز جون رسيديم همه آنجا بودند ،در سالن را كه باز كردم مثل هميشه خودم را تو آغوش گرم آقاجون انداختم طوري  كه سرماي بيرون از يادم رفت .دستي روي ريش هاي سفيدش كشيدم و گفتم :آقاجون امشب چه خبره ؟ از جا بلند شد دستم را گرفت و توي اتاق برد

- واي چقدر قشنگ!

دانه هاي دون كرده ي انار كه قلب سفيد تو خودش داشت ،كيكي كه شكل هندوانه بود،آجيل هايي كه به شكل بوته جقه تزئين شده بود ،پشمك هاي سفيد،ميوه هاي رنگين ، شلغم و لبويي كه به شكل گل داوودي و گل رز درست شده بود چشمان مرا به خود خيره كرده بود.گفتم : اين ها مال كيه؟ در همين موقع عزيز جون وارد اتاق شد و دستي روي سرم كشد و گفت: مال زندايي .گفتم براي چي؟ عزيز جون گفت :آخه امشب مي خوايم براي زندايي شب چله اي ببريم.

گفتم :عزيز جون شب چله اي يعني چه؟آقاجونم كه دست من تو دستش بود گفت :به قول امروزي ها شب يلدايي.

و ادامه داد: از قديم رسم بوده كه شب چله براي نو عروس ها ميوه ،آجيل ،لباس و.. مي برندو كوچكترها خونه ي بزرگتر ها مي رفتند و دور هم ميوه و آجيل مي خوردند و قصه مي گفتند.

اون شب يلدا را هيچ موقع فراموش نمي كنم از اين موضوع 2 سال گذشت و من 2 سال بزرگتر شده بودم .

و دايي محسن و زندايي عروسي كرده بودند و زندگي مي كردند تا اين كه يك روز گرم تابستان زير شاخه ي درخت مو نشسته بودم و نور طلايي خورشيد كه از لابه لاي شاخه روي زمين مي خورد را نگاه مي كردم و با دستم روي زمين سايه بازي مي كردم كه دوباره تلفن خانه مان به صدا در آمد.

اين بار مامانم گفت :حتما حتما خيلي خوشحالم كرديد به سلامتي.از تو حياط توي اتاق پريدم و گفتم :مامان چه خبري شدكه اين قدر خوشحال شدي .مامانم بغلم كرد و گفت: خدا به دايي محسن يك هديه داد و امشب به خانه ی دایی محسن می ریم .اون شب به خانه ي دايي محسن رفتيم . ديس بلور مرغ شكم پر ،چند كاسه حليم بادمجان با كوفته قلقلي تزئين شده،يك دست لباس و ...به مامانم گفتم : چرا اينها را براي زندايي آوردند ؟ مامانم گفت :آخه خدا ي مهربون به دايي و زن دايي يك هديه ي خوب داده است .آن شب خيلي خوشحال شدم .درست در بهمن ماه همان سال توي سرماي شديد زمستون توي يك شب برفي خدا يك دختر بسيار زيبا به دايي محسن داد .دايي محسن به خاطر سپاس و شكر خدا اسم اين هديه ي زيبا را ((ستايش ))گذاشت .من اون شب به ياد شب يلداي 2 سال قبل افتادم كه زمستان هم مثل بهار مي تونه چقدر گرم و دلنشين باشه و به قول مامانم اگر رسم و رسومات درست انجام بشه مي تونه هر روز ما را بهاري كنه انشاالله.

نسترن گل آقايي/گروه سنی/ ج

کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان اصفهان