برای اولین بار

شب قدر

زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۶ سال

ستاره‌هاي آسمان چشمك مي‌زنند. مامان مرا بغل مي‌گيرد و بعد آسمان را نگاه مي‌كند. مي‌گويد: « خدايا! خودت كاري كن ......

شرح داستان

ستاره‌هاي آسمان چشمك مي‌زنند. مامان مرا بغل مي‌گيرد و بعد آسمان را نگاه مي‌كند. مي‌گويد: « خدايا! خودت كاري كن اين بچه آن‌جا گريه نكند و مزاحم ديگران نشود.» با دست ديگرش به من اشاره مي‌كند. بابا و مامان‌بزرگ هم مي‌آيند و راه مي‌افتيم. كمي سردم شده. با وجود اين‌كه مامان خيلي لباس برايم پوشانده. كاش مي‌توانستم حرف بزنم و اين را بگويم، عيبي ندارد، گريه مي‌كنم تا مامان خودش بفهمد؛ ولي او از خدا خواسته كه من گريه نكنم. حالا من چه كار كنم؟ كمي نق‌نق مي‌كنم، مامان مرا به بغلِ بابا مي‌دهد و چادرش را درست مي‌كند. چرا مامان نمي‌فهمد سردم شده؟ نه، مثل اين‌كه فهميده، چون مرا مي‌گيرد و چادرش را روي سر و صورتم مي‌كشد. يكهو همه جا تاريك مي‌شود. مامان‌بزرگ فقط تشك و بالشش را آورده‌ايم.» مامان چادر را كنار مي‌زند، چشمم به قيافه‌ي مامان مي‌افتد، بابا از ساك دستي كوچك تشك را درمي‌آورد و مي‌دهد به مامان تا بپيچد دور من. واي، چه‌قدر گرم و نرم است، آدم خوشش مي‌آيد. مامان مي‌گويد: « اين اولين شب قدر اين بچه است، خدا كند در تقديرش عاقبت به خيري نوشته شود.» بابا آرام و زير لب مي‌گويد: « آمين.» بعد مرا از مامان مي‌گيرد و مي‌گويد: « تو سختت است، خودم بغلش مي‌گيرم.» مامان‌بزرگ چيزي مي‌گويد و سرش را به طرف ما مي‌گرداند. همان تسبيحي كه گاهي وقت‌ها من با آن بازي مي‌كنم توي دستش بود. مامان مي‌گويد: « راستي ذكر امشب چه بود؟» مادربزرگ چيزي مي‌گويد، اصلاً نمي‌فهمم يعني چه. بعد به مامان نگاه مي‌كنم، لب‌هايش تكان مي‌خورد. كم‌كم خوابم مي‌آيد، يك خميازه مي‌كشم و توي بغل بابا كه عين گهواره است مي‌خوابم.

چشم‌هايم را باز مي‌كنم. چه‌قدر سر و صداست. مي‌ترسم و بين خانم‌هايي كه آن‌جا نشسته‌اند با چشم دنبال مامان مي‌گردم. يك زن اين طرفم نشسته و چادرش را روي صورتش كشيده، چه‌قدر هم گريه كرده، شايد سردش شده يا شايد مامانش پيشش نيست. چادرش را بالا مي‌زند، اِ، مامان‌بزرگ است، آن‌قدر گريه كرده كه نفسش بند آمده، چشمم‌هايش هم قرمز شده است. تا مامان‌بزرگ را مي‌بينم مي‌زنم زير گريه. او براي چه گريه مي‌كند؟ مرا بغل مي‌گيرد و به مامان كه آن طرف نشسته مي‌دهد. مامان هم گريه كرده، خدايا! چه شده؟ دارم واقعاً مي‌ترسم. مامان مرا روي پاهايش تاب مي‌دهد تا بخوابم. من همان‌طور گريه مي‌كنم. يكهو ياد خواسته‌ي مامان مي‌افتم، ديگر گريه نمي‌كنم. زُل مي‌زنم توي چشم‌هاي مامان‌بزرگ و مامان. آن‌ها دست‌هايشان را بالا مي‌گيرند و چيزي مي‌گويند. من باز هم دارم آن‌ها را نگاه مي‌كنم، مخصوصاً مامان‌بزرگ را. راستي مامانِ مامان‌بزرگ كجاست كه بغلش كند يا روي پاهايش تاب دهد؟ خدايا! حالا كه مامانِ مامان‌بزرگ پيشش نيست، تو خودت بغلش كن يا روي پاهايت تاب بده تا ديگر گريه نكند.


فاطمه طلوعي/ گروه سنی ه

کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان _ استان قم