زمینی شدن

دسته : عاطفی
زیر رده : متن ادبی
گونه : فانتزی
گروه سنی : ۱۱ تا ۱٨ سال به بالا
نویسنده : ملینا صدیقیان

« نمی‌دانم شاید فرشته‌ی او من هستم و فرشته‌ی من اوست؛ نوازشم می‌کند و تمام اضطراب عالم در دلم می‌میرد.نوازشم می‌کند و خوابم می‌برد.»

نویسنده 15 سال دارد و عضو کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان استان تهران مرکز شماره 22 است.

شرح داستان

من بغض می‌کنم و تو بر سرم دست می‌کشی ،من اشک می‌ریزم و تو من رو به آغوش بکشی، من غر می‌زنم و تو تصویری از دنیا می‌کشی ..من می‌گویم :نمی‌روم و  تو می‌گویی:منتظرت هستند

می‌گویم:«دوستت دارم»

می‌گویی:«من بیشتر»

 من :«آن پایین تنهام »

تو:«هستم کنارت»

من :«دلم برایت تنگ می‌شود »

 تو:«می‌آیم به دیدنت»

من:«کسی مراقبم نیست... »

تو :«فرشته‌ای همیشه همراهت است.»

من :«او کیست ؟!»

تو :« مادرت»

من :«تو را می‌خواهم »

تو :«همه جا با تو هستم »

من :«چگونه؟»

تو:«دوش بر دوش سایه به سایه قدم به قدم؛حالا وقت رفتن است»

هدایتم می‌کنی به سمت درب خروجی، با بغض کودکانه می‌گویم :«بیرونم می‌کنی! ؟»

تو:«همیشه میزبانت هستم ولی الان دیرت شده»

درب را بازمی‌کنی، ماشین یا همان سرویس آبی رنگ آسمان که قرار است من را از تو دور کند منتطرم ایستاده است.

من :«بازم بیایم؟»

تو: «قدمت سر چشم.»

روی صندلی می‌نشینم و به تو خیره می‌مانم بوسه‌ای گرم بر سر بی‌مویم می‌زنی ، برایم دست تکان می‌دهی.سرویس به سمت اتوبان آسمان حرکت می‌کند.

پایین  پایین  پایین تر آنقدر پایین که دیگر به نمی‌بینمت ترسیده‌ام

گریه می‌کنم. جیغ می‌کشم .دست خانم سپید پوشی هستم که با بی رحمی مرا وارونه گرفته است .

این فرشته‌ی من است ؟ ! ولی او که خیلی نامهربان است!

دست به دست می شوم .مرا روی تخت می‌گذارند تو از آن بالا دست تکان می‌دهی.

پس کو فرشته ام؟ !می‌آیند و به زور دستبند زشتی را به دستم می‌بندند.

بلندم می‌کنند  نه هیچ کدام‌شان  شبیه فرشته‌ها نیستند .

به سمت مکان نا‌معلوم حرکت می‌کنند صدای می‌گوید :«اتاق "۳۱۲"»

می‌بینمش؛ فرشته‌ام را می‌بینم،در آغوشش می‌نشینم،جانم آرام می‌گیرد، فرشته‌ام اما اشک می‌ریزد،التهابی قلبم را می‌فشارد، یعنی دوستم ندارد ؟!

حرف می‌زند آهنگ صدایش دلنشین است ؛مثل تو

می‌گوید :«دخترک نازم خوش آمدی فرشته‌ی من»

فرشته؟!  ولی من که فرشته نیستم او قرار است نقش فرشته‌ها را بازی کند!

نمی‌دانم شاید فرشته‌ی او من هستم و فرشته‌ی من اوست؛ نوازشم می‌کندو تمام اضطراب عالم در دلم می‌میرد.نوازشم می‌کند و خوابم می‌برد.

در خواب با اشتیاق برایت از فرشته‌ی زیبایم می‌گویم

و تو می‌گویی:« زمینی شدنت مبارک فرشته کوچولو »


مشخصات داستان
سال تولید : ۱٣٩۵