برای یک لحظه اشتباه ...

زیر رده : داستان کوتاه
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۶ سال
نویسنده : فاطمه محمد رضایی

خانواده ای که قصد سفر به بیرجند دارند، اشتباهی سوار اتوبوس مشهد میشوند.....

فاطمه محمد رضايي-17 سال- كانون شماره يك اروميه

شرح داستان

براي يك لحظه اشتباه ...

براي انتظار اتو بوس به مقصد بيرجند روي نيمكت ترمينال نشستيم. مردي فرياد مي زد: اتوبوس بيرجند و مشهد مقدس بعد از 10دقيقه حركت مي كنه...

به آسمان نگاه كردم پرنده سفيد كوچكي را ديدم كه شتابان پرواز مي كرد به ياد كبوترهاي حرم غريبه ي آشنا افتادم.

چشمانم را بستم و گفتم : ضامن آهو دلم برات خيلي تنگ شده. چي مي شد كه به جاي بيرجند... ناگهان مادر بزرگ رو به پدر كرد و گفت: پسرم ...پاهام درد گرفت. بياييد بريم تو اتوبوس بشينيم.

پدر از جاش بلند شده ساك ها را برداشت و گفت: مادرجون راست مي گه بياييد بريم جاي خودمون بشينيم بعد از چند دقيقه راننده ي اتوبوس فرياد زد: كسي جانمونه مي خوايم حركت كنيم...

من هنوز از پنجره اتوبوس به كبوتري كه در آن حوالي پروزا مي كرد خيره شده بودم. مادر گفت: به چي زل زدي زيبن جان؟

باغ دستم به كبوتر اشاره كردم و گفتم: به آن...

مادرلبخندي زد و گفت: چه خوشگله ...شبيه كبوتر هاي حرم امام رضا ست.

در آن لحظه اتوبوس حركت كرد . نيم ساعتي از حركت اتوبوس گذشته بود كه مرد مسني به طرف پدر آمد و با لحني جدي گفت: بليط...

پدر بليط ها را ازجيبش در آورد و به او داد، پير مرد با دقت به بليط ها نگاه كرد سپس به آرامي گفت: ولي شما...

-چيزي شده آقا...؟

-ولي شما اتوبوس را اشتباه سوار شديد. اتوبوس كناري ما به بيرجند مي رفت...

نگراني در چشمان پدر حلقه زدو گفت: پس اين اتوبوس كجا ميره؟

-مشهد

مادر بزرگ شروع به خنديدن كرد و گفت: بعد از سالها امام رضا ما را هم پيش خودش طلب كرد.

پدر گفت: مادر جان ؟ من بيرجند كار دارم حتما بايد سرموقع اونجا باشم.

مادر بزرگ با شنيدن حرف پدر ناراحت شد.

آستين پيراهن پدر را كشيدم و گفتم: بابا...بابا...خواهش مي كنم حداقل به خاطر من و مامان و مادربزرگ

------دخترم. اصلا امكانش نيست.

خواهش مي كنم بابا...قبول كن ديگه...قبول كن...

مرد اجازه ادامه حرف را به من نداد و گفت: نصف شبه و ديگه نمي تونم پيادتون كنم. صبح زود هم مي رسيم بعد از اون هرجا دلت خواست برو . از ترمينال تحويلت گرفتيم به ترمينال هم تحويلت ميديم.

پدر آهي از ته دل كشيد و گفت: باشه، ديگه نمي تونم طلب آقا را قبول نكنم...ميريم مشهد...

پدرم را محكم در آغوش كشيدم و از خوشحالي فرياد زدم: آخ جون...مشهد...

مادربزرگ؟؟ دستش رو بر روي شانه پدر گذاشت و ادامه داد:

" آقا صدايم كن كه برگردم به سويت           همراه كفترها نشينم رو به رويت"