گلدان قیمتی

دسته : عاطفی
زیر رده : حکایت
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ٧ تا ۱٢ سال
نویسنده : سیده مهلا علی نژاد

مادربزرگ داشت به گلدان ها آب می داد که دید یکی از گلدان های قیمتی اش شکسته بود و خاک ها در کنار آن ریخته بود.

شرح داستان

گلدان قیمتی

امیر مهدی خاطره ی شب یلدای دیشب را از یاد نبرده بود. او نمی خواست از روی عمد گلدان قیمتی مادربزرگش را بشکند.

مادربزرگ داشت به گلدان ها آب می داد که دید یکی از گلدان های قیمتی اش شکسته بود و خاک ها در کنار آن ریخته بود. مادربزرگ خیلی غصه خورد و فکر کرد که شاید این اتفاق تقصیر گربه ی خانگی آن ها بوده است و به خاطر همین گربه را برای مدتی بیرون انداخت.

مثل این که مادربزرگ نقشه ای داشت. امیرمهدی گربه را بغل کرد و به داخل خانه برد  و بعد همه چیز را برای مادربزرگش توضیح داد. مادربزرگ لبخندی زد و  گفت: «من از گوشه چشم همه چیز را دیدم و می خواستم ببینم تو تا کی می خواستی این ماجرا را از من پنهان کنی؟»

مادربزرگ دوباره گفت: «من از قبل همه چیز را می دانستم.»

امیرمهدی خیلی خیلی خجالت کشید و از مادربزرگ عذرخواهی کرد و گریان  به اتاقش رفت. در اتاقش مشغول گریه کردن بود که  مادربزرگ آمد و او را بغل کرد و بوسید و گفت: «اشکالی ندارد. حالا بیا و همه چیز را فراموش کن.» امیرمهدی گفت چی؟ و بعد مادربزرگ در اتاق را باز کرد. بله! آن ها برای امیر مهدی تولد گرفته بودند و امیر مهدی بسیار خوشحال مادربزرگ را بوسید.

سیده مهلا علی نژاد، 13 ساله

عضو مکاتبه ای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان