فرفری

دسته : عاطفی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ٧ تا ۱٢ سال

چشمهایم را كه باز كردم. هیچ‌كس در اتاق نبود. توی رختخواب نشستم كمی فكر كردم و بعد بلند شدم و از پشت شیشه به حیاط نگاه كردم. یكی می‌رفت و یكی می‌آمد. ممدلی، بابا و كبری كه تند تند هر چه مادر می‌گفت انجام می‌دادند. یكدفعه همه چیز یادم می‌آمد.

شرح داستان

چشمهایم را كه باز كردم. هیچ‌كس در اتاق نبود. توی رختخواب نشستم كمی فكر كردم و بعد بلند شدم و از پشت شیشه به حیاط نگاه كردم. یكی می‌رفت و یكی می‌آمد. ممدلی، بابا و كبری كه تند تند هر چه مادر می‌گفت انجام می‌دادند. یكدفعه همه چیز یادم می‌آمد. مهمانی بود. قرار بود فامیل برای عید دیدنی و خوردن شام به خانهء ما بیایند. با خوشحالی در را باز كردم و با صدای بلند گفتم: «گوسفند را آورده‌اند؟»

مادر و كبری كه مشغول شستن میوه و آماده‌كردن ظرف بودند با تعجب به من نگاه كردند. مادر سر تكان داد و كبری گفت: «نَه خیر خانم! هنوز گوسفند را نیاورده‌اند وقتِ بازی شما نشده است. شما بفرما بخوابید گوسفند كه آمد خودش بع‌بع صدایتان می‌كند.»

ممدلی كه داشت از جلوی من می‌گذشت دو انگشتش را مثل شاخ بالای سرش گرفت و گفت:‌ بَع‌بَع برایش زبان درازی كردم و فوری به آن اتاق رفتم. لباسی را كه مادر برای عید من دوخته بود پوشیدم به حیاط آمدم. كبری مرا دید و آهسته به دست مادر زد. مادر برگشت و نگاهم كرد. دستش را روی دست دیگرش زد و گفت: «نگاه كن، نگاه كن. دختر بگذار خواب از كله‌ات بپرد. بگذار صورت شسته شود. بگذار مهمانها از در بیایند بعد برو لباست را بپوش.»

گفتم: «چه فرقی می‌كند. دوست دارم الان بپوشم. بعد هم دور خودم چرخ زدم. لباسم دورم چرخید خندیدم و گفتم:«دست شما درد نكند. چه پیراهن قشنگی برایم دوخته‌اید.»

كبری اخم كرد. مادر گفت:‌«سرت درد نكند ولی بدو، بدو برو لباست را در بیاور.»

پدر جلو آمد و گفت:«چه كارش داری شوكت خانم پوشیده كه پوشیده.»

مادر كه لجش گرفته بود گفت:«عباس آقا! من سوزن زده‌ام. شب تا صبح كنار چرخ خیاطی نشسته‌آم كه بچه‌ها برای عید تمیز و مرتب باشند.»

خودم را لوس كردم و گفتم:«دست شما درد نكند. بعد هم رفتم و محكم لپ مادر را بوسیدم، مادر گفت: «استغفرالله، خُب مواظب باش كثیفش نكنی.»

با شادی دور خودم چرخیدم و لی‌لی كنان پشت درخت انار رفتم. لی لی كه می‌كردم چین‌های پیراهنم تكان می‌خورد و من خوشحال بودم.

دوست داشتم هر چه زودتر گوسفندی را كه بابا خریده بود به خانه بیاورند.

زنگ در به صدا در آمد كبری كه كنار شیرآب توی حیاط نشسته بود از جا پرید و گفت: «مهمانها آمدند»

مادر گفت: «چه خبر است دختر. زهره‌ام آب شد. مهمانها برای شام دعوت شده‌اند كلهء صبح كه نمی‌آیند.

صدای بع‌بع آمد و من از جا پریدم و گفتم: گوسفند را آورده‌اند. در را باز كردم. مهدی قصاب با یك گوسفند چاق و چله پشت در ایستاده بود. دستم را دراز كردم و روی شاخ‌های بلند گوسفند كشیدم.

پدر كه آمد گوسفند را از مهدی قصاب تحویل گرفت و كشان كشان آن را به حیاط آورد.

با عجله به آشپزخانه رفتم و كمی آشغال سبزی برداشتم و برگشتم آن را روبه‌روی گوسفند گرفتم و گفتم: «بیا، بیا»

گوسفند خودش را از میان دستهای پدر و ممدلی بیرون كشید و به طرفم آمد. با سبزیها او را تا پشت درخت انار بردم.

پدر و ممدلی با یك طناب آمدند تا او را كه سرش پایین بود و سبزی می‌خورد به درخت ببندند. جلو دویدم و گفتم:«او را نبندید»

ممدلی گفت: «دِ دِ دِ نگاه كن خواهر كوچولو مهربان. بیخود دلت برای گوسفند نسوزد یكی دو ساعت دیگر… و دستش را روی گردنش كشید و گفت: پخ‌پخ

انگشتم را به دهانم گرفتم و به گوشفند كه بی‌خیال سبزی می‌خورد نگاه كردم. بابا او را با طناب به شاخه بست و با ممدلی رفتند. كنار گوسفند نشستم و گفتم:«فرفری‌جان كاش مهمان نداشتیم. آن ‌وقت تو را پیش خودم نگه می‌داشتم.»

روی سرش دست كشیدم. بع‌بع صدا كرد. مادر از توی آشپزخانه بیرون آمد و داد زد: «پا شو، پا شو دختر. صدای این گوسفند را در نیاور. بیا به خواهرت كمك كن…»

دویدم و به آشپزخانه رفتم. بوی پیاز داغ و سبزی سرخ‌شده آشپزخانه را پر كرده بود. مادر سبزیهای توی قابلمه را با ملاقه قاطی كرد وقتی برگشت نگاهش به من افتاد و گفت: «چه عجب، تشریف آوردید.»

بعد دوباره نگاهی به پیراهنم كرد و گفت:«مهمانها شب می‌آیند. این لباس را چرا از حالا پوشیده‌ای؟» صدای بع‌بع گوسفند بلند شد. بدون آنكه جواب مادر را بدهم یك قدم به طرف در برداشتم اما با فریاد كبری سرجایم خشكم زد.

كبری گفت: «من هم بلدم با گوسفند بازی كنم. بیا بنشین و بشقابها را با پارچه تمیز كن بعد هم پارچه‌ای را كه توی دستش بود محكم وسط یك عالمه بشقاب كه گوشهء آشپزخانه چیده شده بود انداخت و به اتاق رفت.

مادر گفت: «خواهرت خسته شده. از صبح كه چشم باز كرده دارد كار می‌كند.»

سرم را پایین انداختم و بی‌حوصله به طرف بشقابها رفتم.

خودم توی آشپزخانه بودم و حواسم پیش فرفری. به مادر كه باز هم كنار قابلمه ایستاده بود و ملاقه را توی آن می‌چرخاند نگاه كردم و گفتم: «فرفری را نكشید.»

مادر نگاهم كرد و با تعجب گفت: «فرفری؟»

گفتم: «گوسفند را می‌گویم.»

مادر سرش را تكان داد و گفت: «هنوز نیامده برایش اسم گذاشته‌ای؟ اگر او را نكشیم پس خورشت بی‌گوشت جلوی مردم بگذاریم؟!»

گفتم: «گوشت بخرید…»

مادر ملاقه را كنار قابلمه گذاشت و گفت:«خوبه، خوبه. زود كارت را انجام بده»

بعد دوباره برگشت و به پیراهنم نگاه كرد و گفت:«بعد هم این را در بیاور.»

گفتم:«مگر مال من نیست. خوب دوست دارم بپوشمش.»

مادر گفت:«حالا هی لج كن. ولی به خدا رضوان اگر یك ذره كثیف شود. گوشت را آنقدر می‌كشم كه مثل گوش فیل دراز شود.»

گفتم: «گوش فیل گرد است. گوش خر دراز است.»

مادر خندید ولی برای اینكه خنده‌اش را نبینم به آن اتاق رفت. کارم که تمام شد دوان دوان به طرف فرفری رفتم و روبه‌رویش نشستم. لحظه‌ای سرش را بالا گرفت و نگاهم كرد. انگار نگاهش خیلی غمگین بود. شاید بوی سبزی سرخ شده را فهمیده بود و می‌دانست تا یكی دو ساعت دیگر كنار سبزیها توی قابلمه قل می‌زند. سرش را توی بغلم گرفتم و گفتم:«فرفری‌جان خدا كند مهدی قصاب وقتی با موتورش می‌آید بخورد زمین و پایش بشكند. یا نه چاقویش را گم كند. خدا كند مهمانها بگویند ما نمی‌آئیم. خدا كند بابا با یك عالمه گوشت به خانه بیاید و بگوید شوكت خانم این هم گوشت، گوسفند باشد برای رضوان تا آن را نگه دارد و روزها پشت درخت انار با او بازی كند.

فرفری هم ساكت ساكت بود و از توی بغلم تكان نمی‌خورد. ولی بالاخره صدای زنگ در بلند شد. انگار نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. كبری دوید و در را باز كرد. سر فرفری را محكم‌تر توی بغلم فشار دادم. پدر و مهدی قصاب به طرف درخت آمدند. مهدی قصاب كه فرفری را توی بغل من دید رو به بابا كرد و گفت: «عباس آقا عجب دختری دارید.»

با التماس به پدر نگاه كردم و گفتم: «بابا فرفری را نكشید.»

مهدی قصاب خندید و گفت: «معاذالله آبجی كوچولو ما روزی چند تا از این فرفری‌ها رو پخ‌پخ می‌كنم، نكنیم كه مردم باید خورشت و آبگوشت بی‌گوشت بخورند.»

پدر دستم را گرفت و گفت: باشو رضوان پاشو برو به آشپزخانه.

به فرفری كه بی‌خیال و بی‌خبر از همه ایستاده بود و نشخوار می کرد، نگاه كردم و به طرف آشپزخانه دویدم.

مادر گفت: «خدا را شكر كه آمدند. بعد همانطور كه لبخندی می‌زد به طرف من برگشت. ناگهان لبخند از روی لبش پرید و داد زد و دستش را آن چنان به صورتش زد كه برق از چشمهای من پرید. كبری هم به آشپزخانه آمد تا بداند چه خبر شده. او هم دستش را روی دستش كوبید و گفت:«پس گوشهء پیراهنت كو؟»

سرم را خم كردم. تكه‌ای از پیراهن چین‌چینی قشنگم نبود.

مادر گفت:‌«خاك بر سرم انگار چیزی آن را جویده»

تازه فهمیدم فرفری در آخرین لحظات چه چیزی را با اشتها زیر دندانش می‌جوید. همان وقت كه ساكت سرش را توی بغلم گذاشته بود و چیزی نمی‌گفت پیراهنم را مزه مزه می‌كرد.

گریه‌كنان به طرف اتاق دویدم و پشت رختخوابها قایم شدم. گریه كردم و گریه كردم نه برای لباسم بلكه برای دوستم فرفری.

وقتی چشمهایم را باز كردم. صبح شده بود. از مهمانها خبری نبود. من توی رختخواب بودم پدر، مادر و كبری و ممدلی هنوز خواب بودند. به طرف درخت انار رفتم فقط طنابی كه فرفری را با آن به شاخهء انار بسته بودند مانده بود. به گوشهء لباسم نگاه كردم و گفتم: «نوش‌جانت فرفری. نوش‌جانت»