سکه های خورشید

زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۵ سال
نویسنده : بهار ملک پور

قلکش رو برداشت . نه وزنش زیاد بود و نه وقتی تکونش می دادی ، صدای درست و حسابی ای ازش شنیده می شد؛ و این، یعنی اینکه اون سال هم خبری از دوچرخه نبود.
اسمش امیر رضا بود، اما بچه ها بهش می گفتن رضا قرقی . اگرچه جثه ی ریز وکوچکی داشت ، اما هرجا اسم مسابقه ی دو به میون می اومد، هیچ کدوم از بچه های محل به گرد پایش هم نمی رسید .

شرح داستان

قلکش رو برداشت . نه وزنش زیاد بود و نه وقتی تکونش می دادی ، صدای درست و حسابی ای ازش شنیده می شد؛ و این، یعنی اینکه اون سال هم خبری از دوچرخه نبود.

اسمش امیر رضا بود،  اما بچه ها  بهش می گفتن رضا قرقی . اگرچه جثه ی ریز وکوچکی داشت ، اما هرجا اسم مسابقه ی دو به میون می اومد، هیچ کدوم از بچه های محل به گرد پایش هم نمی رسید .

بابای امیر رضا کارگر ساختمانی بود ومادرش توی خانه ، خیاطی می کرد ؛ یک خواهر کوچکتر از خودش به اسم مرضیه هم داشت؛ که اگه روزی حداقل یک بار باهاش دعوا نمی کرد وداد وبیداد راه نمی انداخت ، روزش شب نمی شد. 

اون روز امیر رضا زودتر از هر روز از خواب بیدار شد، کیف وکتابش را جمع وجور کرد و تا خود مدرسه دوید.آخه روز قبل آقای امیری، ناظم مدرسه صداش زده بود وبهش گفته بود که فردا سر صبحگاه میخاد یه خبر خوب بهش بده. 

از دیروز دل توی دلش نبود تا بفهمه اون خبری که به دردش می خوره چیه وآقا ناظم میخاد چی بگه ...

به مدرسه که رسید، مستقیم سمت دفتر رفت وبا صدای بلند گفت : "آقا اجازه ما زنگ رو بزنیم ؟"و بعد بدون اینکه منتظر جواب آقای ناظم بشه ، دستش رو روی  کلید زنگ گذاشت و سه چهار تایی پشت سرهم فشار داد. بعدش هم همین طور که نفس نفس می زد گفت :" ممنون آقا ، ما رفتیم سر صف ".

 

بعد از مراسم صبحگاه، آقای امیری میکروفن را دستش گرفت و بعد از گپ و گفت با بچه ها ، با صدای بلندتری گفت :" از طرف اداره قراره یه مسابقه ی دو توی دهه ی کرامت، بین بچه های همه ی مدارس شهر برگزار بشه.  جایزه ی نفر اول هم یه دوچرخه است که توی  برنامه ی جشن میلاد امام رضا ( ع ) بهش هدیه داده می شود."

با شنیدن این خبر، برق شادی توی چشمای رضا موج زد...

از اون روز دیگه کارش در اومده بود. ساعت بابا رو روی دستش می بست و هر رفت و آمدش رو به دقیقه و ثانیه محاسبه می کرد وهر روز رکورد روز قبلش رو می ترکوند . 

دیگه چیزی تا روز مسابقه نمونده بود. رضا قبل از اینکه به مدرسه بره، جلوی مامان زانو زد و ازش پرسید: "مامان یعنی من می تونم نفر اول مسابقه بشم ؟" و مامان این طور جواب رضا را داد : " پسرم! خدا گفته از توحرکت، از من برکت. همین قدر که تو همه ی تلاشت رو بکنی ، کافیه. دیگه بقیه اش رو باید به خدا بسپاری."

رضا قیافه ی غمگینی به خودش گرفت ودوباره گفت : " اما مامان من خیلی نگرانم ". مامان  امیر رضا را توی آغوشش گرفت، دستی به سرش کشید و  این بار مطمئن تر از دفعه ی قبل گفت : " خب پسرم اگه بخای میتونی نذر کنی؛ یعنی اینکه چیزی رو که دوست داری، از خدا بخای و وقتی به آرزوت رسیدی ، نذرت رو ادا کنی".  

با شنیدن حرفای مامان، رضا به فکر فرو رفت. اون روز توی تموم راه ، رضا فقط به حرفای مامان فکر می کرد... 

بالاخره روز مسابقه فرا رسید . رضا آروم و قرار نداشت. چهره ی همه ی بچه هایی که برای مسابقه اومده بودند، خیلی مصمم و هیکل هاشون خیلی قوی تر از رضا بود؛ واین، دلشوره و اضطرابش رو بیشتر می کرد. یک دفعه به یاد نذرش افتاد . امام رضا ...

سوت شروع مسابقه زده شد . رضا با تمام توان می دوید . هر جا کم می آورد ، یه" یا رضا " می گفت و با تکرار این کلمه ، انگار توانش چند برابر  می شد. دیگه چیزی تا خط پایان نمونده بود . یا رضای آخر رو گفت و از خط پایان گذشت...

عصر اون روز رضا و مرضیه،  قلکشون رو شکستند تا با شیرینی و شربت ، از تمامی اهل کوچه پذیرائی کنند .

 

مشخصات داستان
سال انتشار : ۱٣٩٧
سال تولید : ۱٣٩٧
زبان : فارسی