نقاشی

دسته : عاطفی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٠ تا ۱٨ سال
نویسنده : مینا دلیرش

این داستان توسط مینا دلیرش عضو مکاتبه ای کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان استان کهگیلویه و بویراحمد شهر دهدشت نوشته شده است

شرح داستان

صبح امروز هوا خیلی خوب است ،گرچه می­ دانم شاید همین لحظه­ ها آخرین نفسم باشد،اما باز هم هوا خیلی خوب است!

وقتی روی جلد کتاب نوشته بودم ابتدایی ،اما باز هم دلم می­ خواست صبح دیگری باشد،صبحی که من بتوانم به کسانی که مثل من این بیماری را دارند بفهمانم درمان سرطان جز امید و ایمان چیز دیگری نیست . مادرم می­ گوید «باید دارو مصرف کنم اما من فقط گاهی می خورم .معلم وارد کلاس شد و گفت: امروز از شما می­ خواهم که درباره نعمت­ های خدا را نقاشی کنید. خیلی خوشحال شدم و با وجود اینکه دوستانم زیر گوش هم پچ پچ می کردند. که چه چیزی می­ خواهد بکشد.از بابایش از پولش،قدرتش،از چه چیزی ؟ اشک در چشمانم جمع شده بود اما من جز ورقه ی سفید چیزی ندارم همه خندیدند و معلم گفت :«بچه ها اذیتش نکنید،شاید واقعاً همین طور است» زهرا گفت:«بله همین طور است» بغضم شکست و این سکوت غم انگیز را فرو ریخت . 

گفتم : من نعمت­ ام را نقاشی کردم ولی متأسفانه بلد نبودم آن را را توضیح دهم. من خدایم را در وجودم احساس می­ کنم اما شما خدایتان را در قدرت و پول احساس می­ کنید .من خدایم را در لابلای رنگ­ها،حرف­ها و کلمات پیدا نکردم.بلکه من خدایم را در دلم احساس کردم اما ببخشید که نمی ­توانم با او حرف بزنم چرا که او همیشه با من حرف می زند.شاید چیزی نداشته باشم به او بدهم اما خدا به من چشم داد تا با آن ببینم.من بزرگترین نعمت را دارم و در این نفس های آخر می­ گویم به زهرا و به همه :«من خدا را دارم ،من خدا را دارم »

مشخصات داستان
سال تولید : ۱٣٩۵
زبان : فارسی