دوستی با حیوانات

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱٨ سال به بالا
نویسنده : زینب طهماسبی ، مربی فرهنگی مرکز سرابباغ کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان استان ایلام

شرح داستان


دوستی با حیوانات


آرش کوچولو و خانواده اش تازه به خانه جدید نقل مکان کرده بودند .پدر آرش چندین سال بود که فوت کرده بود  و آرش به همراه مادر و خواهرش که چندین سال از او بزرگتر بودزندگی می کردند.آنها  سالها بود که مستاجر بودند و تازه توانسته بودند خودشان صاحب خانه شوند.خانه جدید بسیار بزرگتر از خانه قبلی شان بود که مادر باهزار زحمت و کارکردن و با پس انداز و وامی که از بانک گرفته بود توانسته بود آن رابخرد .آرش خیلی خوشحال بود که دیگر مثل قبل مستاجر نیستند و مجبور نیستند هرروز از این خانه به آن خانه و از این محله به آن محله بروند و دوستان قبلی اش را ترک کند حتی حیواناتی راکه دوست داشت و خودش یواشکی دور از چشم مامان از آنها نگه داری کرده بود را رها کند یا به دوستانش بدهد.

خانه جدید یک حیاط باصفا داشت و چند درخت میوه و یک حوض نقلی که چند تا ماهی قرمز کوچک در آن شنا می کردند .آرش با دیدن خانه و حیاط آن که حال آدم را حسابی جا می آورد روحیه اش خوب شد و سعی کرد که  به مکان جدید عادت کند.روزها گذشت و آرش کم کم به آن خانه و آن محله و دوستان و همسایه های جدید عادت کرد اما چیزی که گاه گاهی بیشتر از همه چیز او را آزار می داد نبود پدر بود و این که  او هیچ حیوان خانگی نداشت .دلش برای لاک پشت کوچولو و خرگوش سفید پشمالویش تنگ شده بود از طرفی مادر آوردن هر حیوانی را به خانه جدید شان ممنوع کرده بود .

روزی ازروزها که آرش خسته و کوفته از مدرسه برمی گشت چشمش به یک گربه ملوس و بازیگوش افتاد که جلوی درخانه شان داشت میو میو می کرد .در حیاط باز بود و گربه با دیدن آرش به داخل حیاط فرار کرد آرش به دنبال او دوید و گربه به داخل انباری کوچک گوشه حیاط پا به فرار گذاشت .آرش که خیلی کنجکاو شده بود ناگهان شنید که صدای چندین بچه گربه از داخل انباری شنیده می شود آه خدای من ,گربه چند تا بچه کوچولو داشت که همگی ریزه میزه بودند .وای اگر مادر آنها را میدید حتما از خانه بیرون شان می کرد و با آرش هم یک دعوای حسابی راه می انداخت.

آرش سعی کرد بچه گربه ها را به داخل انباری ببرد و یواشکی و دور از چشم مادر برای آنها یک کاسه شیر و مقداری نان آورد.آنها حسابی گرسنه بودند و با دیدن ظرف شیر به آن هجوم بردند .از آن روز به بعد آرش سرش خیلی شلوغ شده بود :مدرسه رفتن و درس خواندن ,کمک کردن به مادر و خرید وسایل خانه  و رسیدگی کردن به گربه مادر و بچه هایش.چیزی که مادر نباید می فهمید .

روزها گذشتند که ناگهان روزی از روزها که آرش یواشکی داشت برای بچه گربه ها غذا می برد دید که گربه ی مادر بسیار مریض و ناتوان در گوشه ای افتاده و بچه هایش دور و برش را گرفته اند .گربه نمی توانست حرکت کند و یا به بچه هایش شیر بدهد .آرش فکری به ذهنش رسید ,در نزدیک خانه آنها یک درمانگاه دامپزشکی بود .فرصت خوبی بود چون مادر سر کار بود..آرش به سرعت گربه را داخل یک کارتون کوچک گذاشت و با اندک پول توجیبی اش که جمع کرده بود گربه را به دکتر رساند.دکتر بعد از معاینه گربه کوچولو چند تا آمپول زد که اندکی حال او را بهبود بخشید .از آن روز به بعد آرش کوچولو مثل یک پرستار خوب و مهربان از گربه مادر مراقبت کرد تا حال او کم کم خوب شد . هیچ چیز تا الان این قدر آرش را خوشحال نکرده بود که دید حال گربه ی مادر خوب شده و میتواند با بچه هایش بازی کند و به آنها شیر بدهد.دوستی با حیوانات و محبت کردن چیزی بود که آرش کوچولو آن را از پدرش یاد گرفته بود و میدانست با این کار روح پدرش هم خوشحال می شود. 

                                                                                          پایان

مشخصات داستان
سال تولید : ۱٣٩۶
زبان : فارسی