خشم قلمبه

دسته : عاطفی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : علمی-تخیلی
گروه سنی : ٨ تا ۱۵ سال
نویسنده : مبین کله وندی

خشم قلمبه داستانی درباره ی کنترل خشم است که توسط عضو مرکز بیستون کرمانشاه آقای مبین کله وندی نوشته است. این داستان برنده جایزه پرسش مهر استانی 1396بوده است.

شرح داستان

خشم قلمبه

آرام آرام قدم بر می داشت امروز حوصله  رفتن به مدرسه را نداشت هیچ دلش نمی خواست چشمش به سعید بیفتد . چند روزی بود سعید و دوستانش بد جوری روی اعصابش راه می رفتند ، خواست  به خانه برگردد ، اما  یادش افتاد امروز زبان انگلیسی دارد پشیمان شد و به سمت مدرسه حرکت کرد. سپهر زبان انگلیسی را خیلی خوب حرف می زد از همان بچگی کلاس زبان رفته بود و حالا توانسته بود مدرک تافلش را بگیرد .

وقتی به مدرسه رسید بچه ها سر کلاس  رفته بودند وارد کلاس شد به دوستانش سلام کرد و سر جایش نشست . سعید و دوستانش جواب سلامش را ندادند و به نگاهشان به سپهر اشاره ای کردند و لبخند تلخی روی لبانشان نقش بست . سپهر اینها را دید اما به روی خودش نیاورد . سعید با صدای بلند گفت :بازم کلاس زبان شد و لوس بازیهای آقا سپهر گل می کند .

بعد با خشم به طرف سپهر رفت و یقه سپهر را گرفت و با عصبانیت گفت :داش سپهر اگه امروز سر کلاس زبان جیکت دربیاد و بلبل زبانی کنی بلایی به سرت میارم که مرغان آسمان به حالت گریه کنن فهمید ییییی "  بچه ها همه زدند زیر خنده .

بغض گلوی سپهر را گرفته بود آقای جوادی معلم زبان وارد کلاس شد سپهر تصمیم گرفت امروز جواب هیچ کدام از سوالات  زبان را ندهد اما با خودش گفت اگه این کار رو بکنم  سعید و دوستانش فکر می کنند که از آنها ترسیدم ، از این تصمیم پشیمان شد و مثل همیشه سر کلاس فعال بود .

....

زنگ آخر زده شد سپهر هم مثل بقیه بچه ها به طرف خانه حرکت کرد که صدایی او را سر جایش میخکوب کرد

" آهــــــــــــــــای کجا ؟ با توام " سپهر به طرف صدا برگشت سعید بودکه به طرفش می آمد . سپهر چند قدم به عقب رفت

سعید گفت : قرار ما بعد از ظهر ساعت چهار و نیم در باشگاه و رفت .

از ظهر که سپهر به خانه آمده بود توی دلش آشوب بود حال و روز خوشی نداشت . باید یه طوری جواب بی ادبی سعید را میداد اما چطوری ؟ با خودش خدا خدا می کرد " خدایا چکار کنم یه راهی جلو پام بزار." 

میخواست ماجرا را با پدرش درمیان بگذارد اما از شانس بدش پدرش خانه نبود اگه به  مادرش می گفت بچه ها او را دست می انداختند . چشماش را بست و به فکر فرو رفت یک دفعه فکری به ذهنش رسید با عجله به طرف آشپزخانه رفت . تندتند نفس میزد احساس کرد همه بدنش می لرزد با دستان لرزانش در کابینت را باز کرد چاقو را برداشت . چاقو را محکم توی دستش فشار داد چشمانش از خشم سرخ شده بود  با خودش گفت یک ضربه چاقو او را ادب می کند و دیر مرا دست نیندازد .

ناگهان تصویر خودش را توی آینه دید احساس بدی به او دست داد به یاد حدیثی از پیامبر عزیزمان حضرت محمد ص افتاد که فرموده اند :" خشم پاره آتشی در دل انسان است ، مگر چشمان سرخ و. رگ های گردنش را هنگام خشم ندیده ای . هرکس چنین احساسی پیدا کرد روی زمین بنشیند و خشم خود را فرو بنشاند ."

نگهان چاقو از دستش به زمین افتاد با صدای افتادن چاقو به خودش آمد سراسیمه از آشپزخانه خارج شد . به ساعتم نگاه کرد هنوز تا ساعت چهار ونیم  ، نیم ساعتی وقت داشت  . یادش آمد آنقدر ناراحت بوده که فراموش کرده است  نماز ش را بخواند . آب وضو را روی دستش ریخت احساس آرامش کرد نمازش را خواند ، بعد از نماز آرامش خاصی داشت . ...

شاخه گلی را برداشت و لبخند شیرینی روی لبانش نقش بست  .

مشخصات داستان
سال انتشار : ۱٣٩۶
زبان : فارسی