صدای زندگی

دسته : اجتماعی
زیر رده : متن ادبی
گونه : فراواقعی(سورئال)
نویسنده : بهاره میرزایی

درست است من او را به صدای زندگی تشبیه می کنم و احساس می کنم او قسمتی از زندگی من در اواخر دوره کودکی ام بود و خاطره ای همیشه ماندگار.
از اکنون هر صدای خش خشی مرا به یاد زندگی می اندازد و می گوید زندگی راه خوشبختی است.

بهاره میرزایی، 14 ساله
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فریدونکنار

شرح داستان

صدای خش خش اش می آمد. صدایی که مانند برگ های پاییزی زیر پاهای بچه دبستانی ها له می شد.

صدایی آشنا که آدم  را به یاد مدرسه می انداخت.

این صدا به من آرامش می داد و دل انگیزترین آواز برای من بود.

من حال و هوای مدرسه را دوست داشتم؛ حال و هوایی که کاغذها به آن رنگ و بوی دیگری می داد. کاغذهایی که با هر بریدن و تکه تکه شدن صدای خش خش اش حال من را معطر می کرد و وجودم را محو خود می ساخت. من زندگی کردن را در وجودم حس می کردم.

آری، این صدای زندگی بود؛ صدایی که اسرار زندگی به می آموخت.

هر لحظه آن صدا می آمد و من بیشتر به آن فکر می کردم.

من هنوز هم آن صدا را به یاد داشتم و هر لحظه به فکر می رفتم.

درست است من او را به صدای زندگی تشبیه می کنم و احساس می کنم او قسمتی از زندگی من در اواخر دوره کودکی ام بود و خاطره ای همیشه ماندگار.

از اکنون هر صدای خش خشی مرا به یاد زندگی می اندازد و می گوید زندگی راه خوشبختی است.

مشخصات داستان