پاییز

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستانک
گونه : واقعی (رئال)
نویسنده : زهرا قلی زاده

پس چرا مادر زودتر نیامد؟ مادر گریه می کند. مادربزرگ مرده است نه مادر. نمی دانم گریه کنم یا خنده به ناچار گریه و خنده را قاتی می کنم.

زهرا قلی زاده، 11 ساله
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فریدونکنار

شرح داستان

درست در همین فصل بود که مادر او را با پدر تنها گذاشت. یادش آمد که مادر صدای برگ های پاییزی را در زیر پایش دوست داشت. به سمت در می رود، روی برگ ها قدم برمی دارد. خش خش برگ ها را زیر پایش دوست دارد. صدای پدر به گوش می رسد که می گوید: نرگس، نرگس بیا بابا کارت دارد. می رود خانه بابا     می گوید: بیا این ظرف را بده به همسایه، ظرف آش است که دیروز داده است به ما. با تعجب نگاهش می کند! و توی دلش می گوید: بابا دیوانه شده؟ ما که همسایه نداریم! در جنگل تنها زندگی می کنیم. اما انگار حق با بابا بود، چون ظرف کاملا نا آشنا بود. به بابا می گوید: کدام همسایه!؟ صدای زنی را پشت گوش می شنود. صدا خیلی آشنا است. برمی گردد از تعجب خشکش می زند! مادر است! می پرد در آغوش ش اما مادر که سال پیش به گفته ی پدر مرده بود، در سفر به جایی که مادربزرگ درآن زندگی می کرد. پدر می خندد. پس چرا مادر زودتر نیامد؟ مادر گریه می کند. مادربزرگ مرده است نه مادر. نمی دانم گریه کنم یا خنده به ناچار گریه و خنده را قاتی می کنم.

مشخصات داستان