گزارش از یک اردو

دسته : اجتماعی
زیر رده : حکایت
گونه : واقعی (رئال)
نویسنده : سیده مبینا علوی

ده دقیقه برای عکس گرفتن وقت داشتیم. عکس هایمان را گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم برای نماز به مسجد محدثین. آن مسجد به دستور آقا امام زمان ساخته شده است. مسجد محدثین یکی از مقدس ترین مساجد در ایران است.

سیده مبینا علوی، 13 ساله
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فریدون کنار

شرح داستان

پنجشنبه بود. ما همراه آقای حسینی به اردوی یک روزه رفتیم. ساعت 8 همه بچه ها آماده بودند. من آخرین نفر بودم که رسیدم. آقای حسینی حرف هایی را به ما گفتند و ما همه سوار اتوبوس شدیم. توی راه همسر آقای حسینی را سوار کردیم؛ راه افتادیم تا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بابل رسیدیم. همه پیاده شدند مربیان کانون بابل برای استقبال از ما بیرون کانون ایستاده بودند و به ما خوش آمد می گفتند. بعد با اتوبوس جدیدی راه افتادیم. تا به یک خانه قدیمی رسیدیم. خانه دو تا زنگ داشت. صدای نازک زنگ برای زن ها و صدای کلفت زنگ برای مردها بود. ما بیش از دو بار در زدیم فکر نمی کردیم کسی در خانه باشد که یک مرد با ریش های بلند و سفید بیرون آمد. همه ما جیغ کشیدیم. مرد گفت چه خبره؟ آقای حسینی معذرت خواهی کرد ولی هر کاری می کرد مرد قبول نمی کرد و می گفت اگر طویله هم بود کسی در آن زندگی می کرد. ما کمی جلوتر رفتیم و به پارک اوصیا رسیدیم. گل پارک همه از چوب بود و وسط پارک یک امام زاده قرار داشت. ده دقیقه برای عکس گرفتن وقت داشتیم. عکس هایمان را گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم برای نماز به مسجد محدثین. آن مسجد به دستور آقا امام زمان ساخته شده است. مسجد محدثین یکی از مقدس ترین مساجد در ایران است. نماز خواندیم و ماشین سوار شدیم. ما را به یک تکیه بردند که آن تکیه مشهور به تکیه پیرعلم بود. می گویند برای حضرت ابوالفضل العباس است. نیم ساعت در آن جا بودیم، برای ناهار به پارک بانوان بابل رفتیم سه ساعت در آن جا بودیم؛ بازی، تفریح، عکاسی، ناهار همه این کارها را انجام دادیم و ماشین سوار شدیم. آقای حسینی گفت ما را می خواهند به موزه بابل ببرند. وقتی رسیدیم بالای سردر موزه نوشته شده بود گنجینه ملی بابل. داخل رفتیم و عکس گرفتیم. در مورد زندگی در زمان قدیم دانستیم. به پل محمد حسن خان قاجار رفتیم که حدود سیصد سال پیش با شش هزار تخم مرغ ساخته شده بود. عکس گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم و به کانون بابل رسیدیم. بچه های کانون بابل پیاده شدند و ما هم چون ماشین کمی نیاز به تعمیر داشت پیاده شدیم. پنج دقیقه طول کشید تا اتوبوس خودمان آمد. خداحافظی کردیم سوار اتوبوس شدیم و به کانون فریدون کنار رسیدیم.