نان محلی

دسته : اجتماعی
زیر رده : حکایت
گونه : واقعی (رئال)
نویسنده : فرحناز حاجی نظری

هنگام اذان مغرب واقعاً نان را فراموش کرده بودم ولی وقتی خواستم لقمه اول را بخورم یادم آمد که چه قولی دادم. خدایا کمکم کن. با اکراه و به اجبار اولین لقمه نان را در دهان گذاشتم جویده و نجویده قورتش دادم و از خدا خواستم تا دینم را نسبت به پسرک اداء کرده باشم.

راوی: فرحناز حاجی نظری
تاریخ آغاز به کار در کانون:20/11/1355
تاریخ بازنشستگی:16/3/86
محل خدمت: گنبد و آمل

شرح داستان

دوران شیرین کانون و مدرسه هم برای خود عالمی داشت با خاطراتی متعدد و دلنشین. بیشتر مدارس مراجعه کننده در این طرح اغلب مدارس حاشیه شهر بودند ـ مدارسی که بچه ها از امکانات مالی کمتری برخوردار بودند ـ  یکی از روزهای اجرای طرح، دانش­آموزان سوم و چهارم مدرسه ی پسرانه ای به مرکز آمدند برایشان فیلم گذاشتیم. در بین بچه ها، پسری بود که آرام و قرار نداشت و معلم ها از دستش به ستوه آمده بودند. پسر پیش همکارم رفت و گفت: این چه فیلم هایی است که می گذارید ما هر شب درخانه مان فیلم های خیلی جالب می بینیم می­خواهید برای شما بیاورم؟ و اسم تعدادی فیلم را آورد که اصلا مناسب کودکی به سن و سال او نبود. همکارم به من گفت: حاجیه خانم ببین بچه به این کوچکی چه می­گوید؟ نباید دیگر او را به کانون راه بدهیم. به او لبخندزدم و گفتم: این چاره کار نیست. از معلم و مدیر مدرسه مطلب را جویا شدم.گفتند مادرش روزها در منزل مردم کارگری می­کند و هر شب یک فیلم می­آورد و آنها تماشا می­کنند. پسر را خواستم با او کلی حرف زدم ضمن حرف زدن دستی به سرش کشیدم و گفتم دیگه از این فیلم ها نگاه نکن. پسر تا نوازشم را دید نگاه مهربانانه­ ای به من کرد وگفت: یک شرط دارم. گفتم: چه شرطی؟ از جیب شلوارش یک کلوچه (نان محلی) که از کثیفی  بی ­شباهت به یک تکه قیر نبود در آورد و  به من تعارف کرد و گفت: چون خسته شدید وگرسنه هستید باید آن را بخورید.

خدایا چه کار کنم؟

دست برقضا آن روز را روزه داشتم. گفتم اگر بگویم شاید ریا شود. نان را از او گرفتم. در دستم بود تا سرفرصت ناپدیدش کنم.  او هم مرا زیر نظر داشت هی می­گفت: خانم چرا نمی­خوری؟ به ناچار به او گفتم روزه هستم. گفت: قسم بخورید. برایش قسم خوردم که ناگهان گفت: پس قول بدهید موقع افطار از آن بخورید تا من هم چیزهایی را که گفتید گوش کنم. گفتم باشد حتماً این کار را می کنم.

 هنگام اذان مغرب واقعاً  نان را فراموش کرده بودم ولی وقتی خواستم لقمه اول را بخورم یادم آمد که چه قولی دادم. خدایا کمکم کن. با اکراه و به اجبار اولین لقمه نان را در دهان گذاشتم جویده و نجویده قورتش دادم و از خدا خواستم تا دینم را نسبت به پسرک اداء کرده باشم.

 پس از آن پسرک هر دفعه که به مرکز می­آمد هم فیلم های کانون را تماشا می­کرد و هم در کلاس ها فعال بود. معلم اش می گفت: حاجیه خانم! چه کردی که این پسر این طور تغییر کرده؟ در دلم می گفتم: آنچه که از دل برآید، لاجرم بردل نشیند.