من یک عروسک محلی ام

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۴ سال
نویسنده : الهه حمزه

پشت مغازه ی احمد آقا آرام وبی صدانشسته بودم .هر بچه ای که می آمد فقط به یک عروسک چینی با چشم های ریز که پیش من نشسته بود نگاه می کرد .دلم می خواست هرچه زودتر یک نفر می آمد ومن رااز پشت این ویترین خاک خورده برمی داشت وبه خانه اش می برد .اما حیف که نمی شد.....

شرح داستان

پشت مغازه ی احمد آقا آرام وبی صدانشسته بودم .هر بچه ای که می آمد فقط به یک عروسک چینی با چشم های ریز که پیش من نشسته بود نگاه می کرد .دلم می خواست هرچه زودتر یک نفر می آمد ومن رااز پشت این ویترین  خاک خورده برمی داشت وبه خانه اش می برد .اما حیف که نمی شد.....

یک ماه بود آنجا بودم و هیچ کس حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت . لباس های محلی چین دار وپولک دوزی شده را که تنم بود، هر روز تمیز می کردم ،تا شاید هر چه زودتر از این مغازه بروم !اما انگار نمی شد که نمی شد....تا چند روز پیش هم امید داشتم ،اما حالا دیگر کاملا امیدم را از دست داده بودم .

یک روز صبح ناگهان چشمم به دختری افتاد که با چادر زیبای ایرانی اش جلوی من ایستاد وبا دست های کوچکش به من اشاره کرد .

مادر دختر کوچولو هم لبخند زد .

وای خدای من دل توی دلم نبود .انگار بار غصه هایم خالی شده بود . واقعا خوشحال شدم .سنگینی دست های احمد آقا مرا به خود آورد . قلبم می خواست از گلویم بیرون بیاید .حس می کردم  احمد آقا هم صدای قلبم را می شنود.تا این که خودم را در دست های دختر ک خوشحال دیدم .

مادر دختر کوچولو رو به دخترش کرد وبا لبخند گفت انتخابت زیباست زهرا جان .

در خانه،زهرا مرا بوسید وآرام خواباند .چند دقیقه بعد هم که  از خواب بیدار شدم،او با یک چادر گل دار به اتاق پا گذاشت ؛چادری با گل هاوشکوفه های  سفید وصورتی را روی سرم انداخت و گفت عروسکم !سارا گل !حالا شدی یک دختر خانم تمام عیار...ولبخند هردو تامون شکفته شد.

 

اثر : الهه حمزه نوجوان 14 ساله عضو مرکز فرهنگی هنری شلمزار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان چهار محال و بختیاری ، برگزیده ی نخستین جشنواره ی منطقه ای داستان کوتاه در سال 95 است.

 

مشخصات داستان