بادکنک صورتی

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستانک
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱۴ تا ۱٧ سال
نویسنده : شوکت ملکی ، مربی فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان شهرستان آبدانان استان ایلام

در یک روز طوفانی ،باد یک بادکنک صورتی رااز دست دختر مغرور ربود وبه هوا برد .
بادکنک صورتی میان آسمان چرخ می خورد و به این طرف و آن طرف می رفت . واز آن بالا درخت ها، کوچه هاو دخترهای کوچولو را تماشامی کردکه در حال بازی بودند آن ها از دیدن آن بادکنک صورتی لذت می بردند.

شرح داستان

در یک روز طوفانی ،باد یک بادکنک صورتی رااز دست دختر مغرور ربود وبه هوا برد .

بادکنک صورتی میان آسمان چرخ می خورد و به این طرف و آن طرف می رفت . واز آن بالا درخت ها، کوچه هاو دخترهای کوچولو را تماشامی کردکه در حال بازی بودند آن ها از دیدن آن بادکنک صورتی لذت می بردند. 

بادکنک صورتی با خودش گفت :کاش من هم به درد یکی از آن هامی خوردم بادصدای باد کنک صورتی را شنید،هوهوی کشید واورا در میان بچه ها رها کرد.

حالا بادکنک صورتی خیلی خوشحال و راضی بود ووقتی می دید سبب خنده و شادی بجه ها شده است لذت می برد اما کمی دورتر دخترکی فقیر بیش از همه از تماشای بادکنک صورتی لذت می برد مادر دخترک فقیر یا خدا می کرد تا شاید بادکنک صورتی شانس دخترش شود.

بادکنک صورتی بر بال باد سوار بود ،در یک گوشه از زمین ،بچه ها را دید که این طرف و آن طرف می دویدند و بازی می کردندو جیغ می کشیدند. 

بادکنک صورتی از باد خواست تا همان جا رهایش کنند.

حالابادکنک صورتی خیلی خوشحال بود که توانسته بچه ها را خوشحال کند. 

در همین موقع بود که یکی از دخترها به سرعت خودش را به بادکنک صورتی رساند آن را برداشت و به سرعت  به طرف دوستانش دوید.چند قدم بیشتر نرفته بود که روی زمین افتاد و دستش زخمی شد خواست بلند شود که ناگهان دختر فقیر را دید که به بادکنک صورتی خیره شده بود .پس بادکنک صورتی را به او داد. دخترک فقیر خوشحال شد و گفت :به به چه بادکنک قشنگی باآن میتوانم به همه جا سفر کنم و همراه بادکنک به هوا رفت و بچه هابا تکان دادن دست از او خد حافظی کردند.

مشخصات داستان
سال تولید : ۱٣٩۶