درخت نقاشی

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٨ سال به بالا سال
نویسنده : سبحان تابش ، عضو ارشد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان ایلام

فاصله درخت بلند و کهنسال بلوط تا دیوار آجری مسجد محله به فاصله صدها مورچه ای بود که برای آمدن فصل زمستان خود را آماده می کردند.
فاصله مسجد (دیوار مسجد ) به اندازه فصل جدیدی بود برای درخت پیر و بلند بلوط به اندازه تمام انتظارات کلاغ ها بود و کبوتران سفید رنگ مناره های مسجد .
پدرم می گفت :پسرم قدمت این درخت بلوط به اندازه عمر پدر بزرگ ات ؛به اندازه جد تو شاید بیشتر هم برسد .می گفت این درخت سال هاست محلی شده است برای برقراری مراسم عروسی و شادی .

شرح داستان

درخت نقاشی 


فاصله درخت بلند و کهنسال بلوط تا دیوار آجری مسجد محله به فاصله صدها مورچه ای بود که برای آمدن فصل زمستان خود را آماده می کردند.

فاصله مسجد (دیوار مسجد ) به اندازه فصل جدیدی بود برای درخت پیر و بلند بلوط به اندازه تمام انتظارات کلاغ ها بود و کبوتران سفید رنگ مناره های مسجد .

پدرم می گفت :پسرم قدمت این درخت بلوط به اندازه عمر پدر بزرگ ات ؛به اندازه جد تو شاید بیشتر هم برسد .می گفت این درخت سال هاست محلی شده است برای برقراری مراسم عروسی و شادی .

هر پسری که خانواده اش تصمیم گرفته اند ان را ختنه کنند می گویند :زیر این درخت انجام این کار برکت دارد

زیر درخت کهنسال و بلند بلوط محل اشتی هاست و دوستی ها ؛او می گوید محل مهربانی هاست .اهالی محل سال هاست مراسمات مذهبی را از زیر همین درخت ؛کنار مسجد آغاز می کنند.

روی تنه  درخت بلوط پر از یادگاری هاست.از محل قرار گرفته تا محل جدایی...و  می گوید این درخت چه درد ها که کشیده است ؛چه زخم ها که خورده است.

چه چیزها که دیده است او می گوید :کربلایی قاسم کنار همین درخت شهید شده .و من احساس می کنم هنوز بوی خون او و صدها نفر دیگر از این درخت بلند می شود البته برای همین یادبود شهدای محله را کنار درخت برپاه می کنند.

می شود گفت درخت از دو قسمت تقسیم شده و عرض هر قسمت از چهار طرف سه متر شاید هم بیشترباشد وسط  درخت به اندازه دو متر شبیهه یک مثلث خالی شده است و یک پایه را برای سنگینی درخت بیست و چند متری به وجود اورده شاخه های درخت به صورت گسترده و اشفته در اسمان پراکنده شده اند .

واقعا مانند یک نقاشی می ماند .یک نقاشی زنده و جاندار .بعد از خواندن نماز مغرب و عشاءبچه های مسجد با شاخه های افتاده درخت بازی می کنند و شادی وجودشان بعد از خواندن نماز چند برابر می شود .

خادم مسجد پیرمرد هفتاد هشتاد ساله ایست که طاقت شیطنت بچه ها را ندارد و همیشه به آنها اخطار می دهد .

بچه ها هم انگار گوش شنوایی ندارند .خادم پیر با صدای گرفته و ضعیف اش به بچه ها می گوید بروند بیرون و یکی از بچه ها که قیافه تپلی داشت در حالی که سیبی را گاز میگرفت رو به پیر مرد کرد و گفت باشه باشه چقدر عجله می کنی .یکی دیگر از پسرها در حالی که با شاخه از درخت ور می رفت به چشمان دوست اش نگاه کرد و گفت

 می خواد در مسجد رو ببنده ...

کسی هم داخل نیست .خادم پیر با بی حوصلگی بیشتر رو به سوی چهره بچه ها کرد چرا اینقدر آزار دارید بچه ها؟یکی دیگر از بچه ها در حالی که با شاخه ای از درخت ورمی رفت به پیر مرد نگاه کرد و گفت پدربزرگ اینها دیوانه اند....عقل درست وحسابی ندارند...

بقیه با صدای بلند شروع کردند به خندیدن.خادم پیر هم با بچه ها شروع به خندیدن کرد انگار فهمیده بود آزار و اذیت بچه ها فقط نوعی هیجان درونی است نوعی احساس بچگانه که باید خالی شود .

زمانی که خادم پیر در آهنی و بلند مسجد را بست سه نفر از بچه ها یک مسیر را رفتند چند نفر دیگر به یک مسیر و فقط من تنها ماندم.. باد شاخ و برگ درخت بلند کهنسال بلوط به این طرف و آن طرف می برد احساس می کردم باز هم دارد درخت رو آزار میدهدو به یک باره صدایی شنیدم که می گفت اون داره موهای منو نوازش میکنه احساس کردم این صدا دارد از درخت بلوط می آید کمی ترسیدم در این باد عرق بر پیشانی صورتم سرازیر شد دوباره همان صدا رو شنیدم:

تو می ترسی؟

در حالی که اطرافم رو نگاه می کردم گفتم:

 توکی هستی؟؟؟ها ....

صدایی آمد:

منم چقدر از شاخ و برگ هام بالا و پایین می رید می دونی من دیگه پیرم و طاقت این رو ندارم باهام بازی کنید.

 من با تعجب در حالی که سرم رو به طرف شاخ و برگ های قسمت بالای درخت بلند کردم گفتم:

تو می تونی حرف بزنی؟

درخت هم  گفت

 من سال های سال هست که با همه حرف می زنم.

گفتم :

تو خیلی بزرگی .درخت درحالی که صدایش مثل قبل نبود و احساس می کردم که احساس ناراحتی می کند گفت:

حالم دیگه خوب نیست .

بهش گفتم چته؟

درخت هم با همان صدای غمگین گفت :

عده ای می خوان منو قطع کنن.

باد هر لحظه شدید تر می شود  اخه چرا ...چرا می خوان این کار رو بکنن تو که درخت غم و شادی مردم محله هستی...نه...نه...کسی نمی تونه این کار رو بکنه.

با ناراحتی گفت:

نه.عده ای از اهالی میگن من احساس وحشت شدم براشون .

با تعجب گفتم:

 وحشت ؟نه تو مایه ارامش بودی برای محله .درخت بلند و کهنسال بلوط در حالی که اعتماد بنفس خود را از دست داده بود گفت:

اما مردم محله می گن ممکنه شاخه هام بیفتن بر روی در و دیوار داخلی مسجد.من هم برای این که مایه ارامشی شوم برای درخت گفتم:اما شاخه های تو خیلی بلندترهستن از دیوارهامسجد.تو خیلی بلندی...مسجد فقط چهار متره تو بیست و چند متری...نه..

درخت:

اما باد این چیزها حالیش نمی شه البته من خیلی پرشاخ وبرگ شدم .

گفتم :

زمستان دوباره خشک و بی شاخ برگ می شی .

درخت گفت:

من برای خودم بیشتر نگران نیستم من نگران زندگی خیلی از حشرات و جانورانی هستم که در کنار من زندگی می کنند من از حشرات ریز؛مورچه ها؛عنکبوت ها؛از کلاغ ها و انواع پرندگان در فصل های مختلف نگهداری می کنم .

گفتم :

من به پدرم می گم نذارن تو رو قطع کنن .مطمئن باش درخت پیر .

درخت غمگین گفت:

اما اون ها تصمیم خودشون رو گرفتن.

منم بهش گفتم تو درخت پیر محله هستی اگه تو رو قطع کنند ...

ادامه حرف خود را نگفتم.

درخت در حالی که از صدایش التماس شنیده می شد، گفت:

تو باید نذاری ...تو باید نذاری ....و به یکباره صدای درخت در میان باد گم شد.

زمانی که چشمان خود را باز کردم خود را در آغوش درخت دیدم دستان لاغر و استخوانی ام را گره کرده بودم دور درخت پیر .و با خود زمزمه می کردم من نمی ذارم ...

روز بعد مردم استهشاد نامه ای نوشته بودند تحت عنوان ای که درخت ممکن است براثر باد و طوفان شاخه های سنگین اش بیفتند بر روی دیوار های مسجد و خانه های اطراف اش.از کاظم گرفته تا اعظم خانم و رقیه...از بقال گرفته تا رفتگر .انگار همه چیز این درخت را از یاد برده بودند .انگار تمام حرف های پدرم نسبت به درخت افسانه ای بیش نبود و زمانی که اهالی محل را دور درخت دیدم اشک از چشمانم جاری شد با خودم گفتم

 دیگر مردم مراسم شادی و عزا خود را کجا می خواهند برپا کنن .محل آشتی ها و جدایی ها؛محل بودن ها و نبودن ها دیگر می شود.

 یک خاطره .به یکباره از خواب بیدار شدم .

اتاق تاریک تاریک بود عرق از پیشانیم سرازیر شده بود و بالش زیر سرم خیش شده بود .لیوان ابی که کنار تخت ام بود را برداشتم در داخل لیوان صدای مبهم درخت می آمد که آب داخل اش را طوفانی کرده بود نه....نه...نباید منو قطع کنند ...نه...و یکباره چشمانم را بازکردم .

پدرلامپ اتاق را روشن کرد وبا حالت نگرانی به طرف ام آمد .

چی عزیزم .چیزی شده.؟

پدر نباید درخت رو قطع کنن.

پدر با تعجب گفت:

درخت ؟

گفتم

 درخت کنار مسجد

پدر در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت :

خواب دیدی ؟

گفتم :

اون خودش گفت فردا صبح اون رو قطع می کنند .

پدر با تعجب گفت :

درخت گفت؟چقدرجالبه .آخه شهرداری می خواد شاخ و برگ های که در ارتفاع هستند رو بکنه اما درخت رو که نمی تونند قطع کنند.

پرسیدم :

یعنی درخت قطع نمی شه؟اما مردم استهشادنوشتن .

پدرگفت :

خوب آره پسرم این رو هم تو خواب دیدی می دونی درخت قدیمی و کهنسال شاخ و برگ هاش خیلی آشفته شدن همون طوری که تو توی یک مدت سرتو اصلاح می کنی درخت هم به آرایش و اصلاح احتیاج داره ...

پدر لامپ را خاموش کرد .در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:

نگران درخت نباش!

چشمانم به خواب رفت .در خواب می دیدم بچه ها از در آهنی و بلند مسجد بیرون می آمدند و هر کدام به سمتی می رفتند.

درخت با خوشحالی گفت:

از خدایی که منو خلق کرده سپاس گزارم .

بهش گفتم:

 فردا می خوان سرتو اصلاح کنن قشنگ بشی .

درخت پیر و کهنسال بلوط چند سرفه کرد و گفت :

آره دیروز خیلی ترسیدم  پیریه دیگه ...برام دعا کن .

مشخصات داستان
سال تولید : ۱٣٩۶