شهید مدافع حرم

دسته : عاطفی
زیر رده : حکایت
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ٩ تا ۱٢ سال
نویسنده : زهرا رنجبر

یک روز صدایی آمد؛ آن ها فکر کردند کارهای ساخت و ساز انجام می شود و توجهی نکردند

شرح داستان

شهید مدافع حرم

 خانواده ای در سوریه زندگی می کردند. آن ها چهار نفر بودند وخیلی همدیگر را دوست داشتند. یک روز صدایی آمد؛ آن ها فکر کردند کارهای ساخت و ساز انجام می شود و توجهی نکردند اما یکی از این روزها بمب به خانه شان خورد و خانه خراب شد و آن ها آواره ی خیابان ها شدند. بعد از آن بود که فهمیدند داعش آمده در شهر آن ها. پدر خانواده وقتی که فهمید داعش چه گروه بی رحمی است رفت و با آن ها جنگید و شهید شد. خانواده وقتی خبر شهادت پدر را فهمیدند خیلی غصه خوردند اما ناامید نشدند و باز به همه مردم خبر دادند تا با هم با این گروه جنگیدند اما نتوانستد آن ها را شکست بدهند چون خیلی قوی بودند و ابرقدرت ها حمایتششان می کردند. آن ها خیلی بمب و موشک داشتند. اما وقتی خبر به ایرانی ها رسید از هر شهر ایران مردان شجاع و غیرتمند ایرانی رفتند برای ازادسازی سوریه به کمک برادران دینی شان. آن ها می جنگیدند و شهید می شدند. هیچ کدام از ایرانی ها ناامید نشدند و آقای محمد شالیکار از شهر فریدون کنار رفت و شهید شد ولی باز هم مردان غیور ایرانی دارند می جنگند.

زهرا رنجبر، 10 ساله

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فریدون کنار