به سوی زندگی

دسته : زیست محیطی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱۴ تا ۱۶ سال
نویسنده : صبا خاکشور

من خودم هم در دریای بی کران افکارم غرق شده بودم. نگاهی به اطراف گذراندم. هیچ وقت فکر نمی کردم در چنین لحظه ای قرار بگیرم. هر چه که بیشتر به اطرافم نگاه می کردم عطش زندگی در وجودم برافروخته تر می شد.

شرح داستان

به سوی زندگی

راستش با هر قدمی که به سویم بر می داشت ضربان قلبم به نهایت توانش در تپش می رسید. می خواستم فرار کنم یا حداقل خود را پنهان کنم اما شدت ترس و فشار توان حرکت را از پاهایم دزدیده بود. در چند لحظه افکارم چنان به پرواز در آمده بود که رویا می دیدم. لحظه ای تصمیم می گرفتم آزادانه بدوم؛ ثانیه ای بعد ترس قدرت فکر کردن را از من می گرفت. لرزه به اندامم و ترس به جانم افتاده بود. فاصله بین زنده ماندن و زندگی کردن و مرگ تنها به اندازه یک گلوله چند گرمی کوچک بود. شاید هم گلوله به پایم       می خورد و فقط مجروح می شدم. شاید هم به عمق قلبم. بستگی داشت او کجا را هدف بگیرد. شاید هم بین دو چشم یا اصلا شقیقه. انگار دنیا برای چند ثانیه ایستاده بود و زمان در حرکتش خونسرد شده بود. من خودم هم در دریای بی کران افکارم غرق شده بودم. نگاهی به اطراف گذراندم. هیچ وقت فکر نمی کردم در چنین لحظه ای قرار بگیرم. هر چه که بیشتر به اطرافم نگاه می کردم عطش زندگی در وجودم برافروخته تر می شد. ثانیه به ثانیه احساس جوانی و سرحالی وجودم را فرا می گرفت. انگار در یک دقیقه ثانیه ها دوباره شروع به حرکت کردند و هیچ نفهمیدم جز صدای پشت سر هم فرود آمدن پاهایم بر زمین چیزی         نمی شنیدم تا به خودم آمدم صدای چند گلوله هم به گوش می رسیدکه چنگ بر جان و لرزه به استخوان می انداخت. من فقط می دویدم در حالی که حس عمیقی از زندگی مرا به خود می خواند. من در این میان آهویی جوان بودم که صدای شلیک شکارچی پشت سر را نشنیده گرفته و به سوی زندگی می دوید.

صبا خاکشور، 13ساله

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نکا