تاثیر پسر همسایه بر ادبیات ایران

دسته : طنز
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : طنز
گروه سنی : ۱٢ تا ۱٧ سال

شرح داستان

تاثیر پسر همسایه بر ادبیات ایران

قطعا که ادبیات کنونی ما همان ادبیات زمان فردوسی نیست و تغییراتی در آن به وجود آمده که یکی از مهمترین عوامل این تغییر پسر همسایه بوده است،در اینجا چند مورد از مهمترین تاثیرات این موجود ناشناخته را بر ادبیات معاصر بررسی می کنیم اما بیایید این پژوهش را  قبل از همسایگی با این موجود ناشناخته شروع کنیم.آنجا که بانو بهبهانی می فرمایند:کاش من هم همچو یاران،عشق یاری داشتم/خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم.منظور خانم بهبهانی از عشق یار،پسرهای همسایه دوستانشان است و ایشان از اینکه پسر همسایه ندارند یا همسایه شان پسری ندارد،اینطور گله مند بودند و از خداوند درخواست خواستگار داشتند.

اما اصل ماجرا از آنجایی شروع میشود که این شاعران به سلامتی پسر همسایه دار شدند و نوشتند:امشب از خواب خوش گریزانم/که خیال تو خوش تر از خوابست.و کم کمک جوانه های عشق های پانزده سالگی در وجود آنها به وجود آمد.

اما بخش جذاب ماجرا جریان بدست آوردن شماره است.خب می دانید که ان روزها مثل الان نبوده که بشود در تلگرام قرار و مدار عروسی گذاشت و حتی اسم بچه انتخاب کرد.ان روزها شیوه های مخ زنی و شماره گرفتن به این شکل بوده:کاش دست کم میشد/گوشی تلفن را بردارم و بگویم/چقدر دلتنگت هستم/از خودت/یک شماره تلفن هم نگذاشتی و رفتی.خدا را شکر که امروز کار ما خیلی راحت تر است.

و خانم های شاعر در اوج رابطه که می خواستند دل ببرند و قلوه بگیرند و حسابی خود را عزیز دردانه کنند برای پسر همسایه شان می نوشتند:محبوبم/بیا/باغچه ای پیدا کنیم/و تو دلت را دفن کن/من دستهایم را/و این نوشته را داخل حیاط همسایه شان می انداختند و فردا بعد از ظهر در باغچه مذکور و استغفرالله.

فکر می کنید که این شاعران بعد از دعوای اساسی شان با پسر همسایه سر اینکه چرا مساله ریاضی ام را حل نکردی،چه می کردند؟

می رفتند می نشستند یک گوشه و می نوشتند:در عشق باید/درد دوری کشید/غم یار خورد/ترس رقیب داشت.اما امروزه هیچ پسری حق قهر ندارد و گرنه اسکرین شات چت هایش و ارسال به همه.

خدا نکند که در این گیر و دار قهر و آشتی،دختر قدبلند خوشگلی هم برای چند ساعتی مهمان آنها شود.آن وقت این شاعره های بدبخت می نشستند کنج خانه و چه خیال ها که با خود نمی کردند و هی به خودشان فحش می دادند که چرا قهر؟یک مسئله ریاضی ارزش این را داشت که شاهزاده رویاهایشان،اینطور از دستشان برود؟و بعد با توهم از دست رفتن معشوقه شان،می نوشتند:وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست/عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست و هی غصه می خوردند که وای شوهرم،وای حاج آقام،از دستم رفت.اصلا هم به این فکر نمی کردند که دختری به آن زیبایی می آید مخ پسری را می زند که تا دوسال پیش خانواده اش برایش پوشک می خریدند.دخترهای عقل از سر پریده..

یکی از شیوه های دخترها برای جذب خواستگار در آن زمان نشستن در خانه برای افزایش متانت و خانمی شان بوده،در اینجور مواقع که خانواده شان شب را تا دیر وقت در عروسی نوه دایی دختر عمه پدر به سر می بردند،دخترهای خانه روی تکه کاغذی می نوشتند:بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری/با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم؛و پرتاب آن به خانه همسایه و تکرار قضیه باغچه.

از اشعار موجود هم معلوم است که در آن زمان گشت ارشادی وجود نداشته مانند این نمونه:بر لبم شعله های بوسه تو/می شکوفد چو لاله گرم نیاز،اما الان که به لطف گشت ارشاد چه بسیار افرادی که به طور ناگهانی از عشقم و عجیجم تبدیل به"جناب سروان داداشیمه"تبدیل می شوند.

اما زیباترین بخش ماجرا،آوردن چند نمره تک و تبدیل او به تکاور و لو رفتن داستان است.از آنجایی که خانم ترانه مکرم تجربه های زیادی داشتند در این مورد نوشته اند:عزیزم برو می خوام تنها باشم/بودنت برای من دردسره/دیگه ترسی از جدایی ندارم/رفتن و موندن تو برابره.

پسرهای همسایه،ای موجودات زشت و بی خاصیت متشکریم که ادبیات ما را ساختید.شما نبودید ما چه گِلی به سر می گرفتیم؟

هديه شفيعى –انجمن طنز بندرعباس-15ساله

شعرای مشکل دار

هی می آیند به من نویسنده گیر می دهند که چرا شاعران را در طنزهایتان سهیم می کنید؟این بدبخت های فلک زده که سالهاست از دنیا رفته اند و دستشان کوتاه شده،چه هیزم تری به شما فروخته اند که این طور مسخره عالم و آدمشان کرده اید؟

خب برادر من،خواهر من اینها حتما یک خرده شیشه هایی دارند که این نویسندگان بی سوژه هم این طور به جانشان افتاده اند.

همین مولانا،لای کتابش را که باز می کنی بوی مواد خاک بر سری می آید.به خصوص در آن بیت که می فرماید:سرو سلام میکند/باغ قیام میکند/سبزه پیاده می رود/

کاملا معلوم است که ایشان چیزی می زده اند،خود جناب مولانا هم یک اشاره ریزی به این موضوع داشته.آنجا که می گویند:من مست و تو دیوانه/ما را که برد خانه/چند بار تو را گفتم/کم خور دو سه پیمانه

البته همه می دانیم عشق مولانا به خداست،در این بیت از دستشان در رفته و حالا مسئله مهم تر این است که می خواستند با یک دیوانه در یک خانه،آن هم خانه خالی چه کنند؟!الله و اعلم

بیاییم جلوتر،سهراب که با نفس باد صبا مست می گشته،از آنجا که در شعرهایشان حتی به در و دیوار هم سلام می‌کنند.چشمهایشان هم بسیار ضعیف بوده،این را در:مادرم چاقو را در حوض نشست،ماه زخمی می شد..کاملا به ما نمایانده است.

سعدی از پدربزرگ ما هم بدتر است،از زندگی هر پادشاهی دو سه نمونه در آستین داشتند که متاسفانه عمرشان کفاف نداد تا آبروی همه را در کتابهایشان ببرند.حضرت سعدی خود به تنهایی انتقام سه میلیون شیرازی را از مردم ایران گرفت.

فروغ هم که کلا هیچ.از بس مادر شوهرش در سرش کوبید که از دست های تو هنر که هیچ،چغندر و شلغم هم سبز نمی شود؛آخر دیوانه شد و تصمیم گرفت دستهایش را در باغچه بکارد تا انشاالله سبز شود و چشم های مادرشوهرش را چهارتا کند.

فریدون و نیما هم که منتظر شب های مهتابی بودند تا ناگهان شاعر شده و بنویسند:بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم یا:تو را من چشم در راهم،شباهنگام..البته بر همه ما روشن است که این دو بر اثر رانده شدن از خانه شاعر شدند و گرنه آدم عاقل که نصف شب در کوچه ها قدم نمی زند یا چشم در راه یارش در جنگل ها که نیست مگر اینکه مسئله مشکل دار باشد.

حافظ هم که یا دارد اشتباه می زند یا مشکل از ساقی آن حضرت بوده.با نیت(ولنتاین سینگلم یا رل)کتاب را باز می کنی،می بینی نوشته:صاحب فال،رابطه خود را با خداوند محکم تر کنید.از اطرافیان نترسید.انشاالله که موفق خواهید شد.

این موفق خواهید شد حافظ،همان خسته نباشید دانشجو در آخر کلاس و همان موفق و پیروز باشید استاد در پایان برگه امتحانی است.به هر حال این قصه،سر دراز دارد

خب حالا با این حجم از سوژه وطنی توقع دارند من از مدل ابروی جدید رونالدو بنویسم یا از رنگ موی مسی؟!

هدیه شفیعی/انجمن طنز بندرعباس-15ساله

مشخصات داستان
زبان : فارسی