شتاب

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ٧ تا ۱٨ سال به بالا
نویسنده : نیلوفر کریمیان

این داستان توسط نیلوفر کریمیان عضو مکاتبه ای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کهگیلویه و بویراحمد شهر لیکک نوشته شده است.

شرح داستان

شب سرد و هوا پر از سلول­ هایی است که هریک برای دزدیدن گرما کشیک می­ دهند، بیدکهنه و قد کشیده در گوشه­ ی باغ از دیوار محافظت می کند. چند قدمی دورتر درخت گیلاسی که تا به حال چندین شکوفه زده و هنوز برای درست کردن میوه های آبدارزمان می­ خواهد ،سیل شکوفه ها و برگ­­ها شاخه­ های درخت را گرم کرده و شاخه ها هم درخت را دلداری می دهند.

بید با آنکه گرم گرم شده و برگ­ های بو داده­ اش از او محافظت می ­کنند،همیشه ناراحت است .

صبح­ ها بچه­ ها دور درخت گیلاس جمع می­ شوند و با چشم­ هایشان منتظر دوقلو­های سرخ هستند. بچه­ ها با شادی و خنده همدیگر را برای دیدن شکوفه­ های زیبا دعوت می­ کنند و این ریشه بید را می لرزاند و او را آزار می­دهد.

او دلش نمی­ خواهد حسود باشد و یا همه او را خسیس جلوه دهند که حتی یک میوه هم از دستش بیرون نمی­ آید.ولی گاهی اوقات او دلش می خواهد مثل درخت گیلاس دور و برش پر باشد از کسانی که زیبایی­ هایش را تحسین کنند. آه بلندی می­ کشد و با خود جمله­ ی همیشگی­ اش را تکرار می­ کند« نمی­ شود که نمی­ شود» شب می­ رسد با همان سرمای دیشبی ،او آوازه ی آرزو را صدا می زند ،ولی خبری نمی­ شود.چند بار تکرار می­ کندو باز هم خبری نمی­ شود،آخرین بار سرش را با ناراحتی و ناامیدی پایین می­ اندازد و تقاضامی­ کند،ولی این بار می­ آید و می­ پرسد که چه می­ خواهد.درخت بید هم خواسته­ اش را بازگو می­ کند،آوازه ی آرزو به او هشدار می­ دهدکه خواسته­ اش دیگر راه بازگشتی ندارد ولی درخت بید قبول می­ کند و از او خواهش می­ کند که جایش را با درخت گیلاس عوض کند.

آوازه قبول می­ کند و در آن شب سرد جای درخت بید را با درخت گیلاس عوض کرد.صبح وقتی درخت بید از خواب بیدارمی­ شود،درخت گیلاس را در طرف دیگر باغ کنار دیوار همدم همیشگی­ اش تماشا می ­کرد.همچنین فرش سبزی که صبح زودبا بهار آمده بود،شاخه هایش پر بود از گیلاس­ های خوشمزه و آبدار و این احساس به او آرامش  می­ داد،همچون عروسی که تازه به خانه­ ی بخت رفته باشد،خوشحال و ریشه­ ی نو نوارش را حس می­ کرد.صدایی او را از خواب زمستانی­ اش بیدار می­ کند،صدای گتجشک­ های زیبایی که قبلاً لانه­ شان از روی درخت گیلاس رها کرده و به سرزمینی دیگر کوچ کرده بودند.زوج جوان و زیبا روی لانه­ شان فرود آمده و با درخت بید به ظاهر گیلاس که تا به حال با کسی به جز ریشه یخ زده اش هم صدا نشده بود هم صحبت شدند.

چند ساعت بعد صدای بچه­ های کوچک از بیرون باغ به گوش رسید،آنها به سرعت به سوی او دویدند و او مانند تصویر همیشگی­ که آغوشش را برای بچه­ ها باز می کرد عمل کرد.

ولی بچه­ ها چشم­شان به دنبال مسافران کوچکی بودکه روی درخت لانه داشتند و با تیر و کمان و سنگ به جان آنها افتادند تا آنها را فراری دادند.درخت بید از اینکه نتوانسته بود،مثل صاحب خانه­ ی خوب از مستأجرهایش محافظت کند،سخت ناراحت و اندوهگین بود.حالا دیگر دلش می­ خواست مثل دوباره همان درخت بیدی باشد که با تنهایی­ اش کنار دیوار گوشه­ ی باغ حسرت می خورد.

ولی دیگر فایده نداشت و باید درد کوچک و بزرگ خراش هایی که روی تنه ­اش با چاقو و سنگ و چوبی که مدام به سرش می­ خورد تا گیلاس­ هایش پایین بریزد را تحمل می کرد.

مشخصات داستان
سال تولید : ۱٣٩۵
زبان : فارسی