خاطره ی اولین روزِ…

دسته : اجتماعی
زیر رده : داستان کوتاه
گونه : واقعی (رئال)
گروه سنی : ۱٢ تا ۱۴ سال
نویسنده : فاطیما افتاده جویباری

اگر خداوند مرا نمی آفرید آن وقت نمی توانستم شعر بگویم.

شرح داستان

خاطره ی اولین روزِ…

اگر خداوند مرا نمی آفرید آن وقت نمی توانستم شعر بگویم.

وقتی برای اولین بار به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتم کلی بچه های هم سن خودم را دیدم که در آنجا بازی های فکری انجام می دادند و در کارگاه هایی مانند سفالگری بودند. بعد از یک یا دو هفته کنجکاو این شدم که کتاب های شعر در کدام قفسه است؟ ناگهان دیدم که یک مربی در کنار قفسه ای ایستاده است و به من نگاه می کند و می گوید دخترم چه نوع کتابی می خواهی؟ من گفتم کتاب هایی مانند کتاب شعر..… با صدای نرم نرم و ملایم گفت: این قفسه قفسه ی کتاب شعر است. روز بعد که او را دیدم آمد پیشم و پرسید به قصه گفتن و خواندن شعر علاقه داری؟ من هم در جواب او گفتم بله البته. گفت ما در اینجا کارگاهی به نام کارگاه ادبی داریم. گفتم کارگاه ادبی یعنی چه؟ گفت کارگاهی که در آن شعر می نویسیم و درباره چیزی    گفت و گو می کنیم. من هم یک سال بعد از آن ماجرا چند تا شعر گفتم. تازه دیروز پیش خانم نویسنده ای فرانسوی رفتم و درباره ی کتاب هایی که نوشت مشورت کردیم. اگر آن روز این اتفاق نمی افتاد این ماجراهای عجیب را نداشتم. من از خدا و مربی ام تشکر می کنم چون باعث این موفقیت شدند. همچنین پدر و مادرم که مرا راهنمایی کردند که شعر و داستان بگویم. به امید روزی که موفق تر بشوم و فرد مفیدی برای جامعه باشم.

خوشحالم که عضو کانون پرورش فکری هستم زیرا کانون برایم دوستی صمیمی است و مدیون او هستم که به من کمک کرد تا بتوانم استعداد های خودم را شکوفا کنم.

فاطیما افتاده جویباری، 12 ساله

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شماره یک ساری