پیشانی بلند

دسته : قصه گویی
قصه گو : زینب هوشیاری
گروه سنی : ۶ تا ۱٨ سال به بالا
موضوع قصه : فلکلور

داستان پیشانی بلند از قصه کهن و بومی استان کهگیلویه و بویراحمد به نام " کچلک" توسط زینب هوشیاری مربی فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان نوجوانان استان کهگیلویه و بویراحمد بازآفرینی شده است.

شرح فیلم و صوت

دخترک لب چشمه نشسته بود . انگشترش را درآورد و  روی سنگ گذاشت و مشتی آب از چشمه برداشت و به دهان نزدیک کرد . همین که خواست آب را بنوشد صدای سم اسب ها به همراه گرد و خاک بسیاری از آن گوشه توجه ش را جلب کرد . دخترک فهمید اینها حاکم و سربازانش هستند که برای گرفتن مالیات آمدند . بلند شد و بدون اینکه انگشترش را بردارد از آنجا دور شد .

پیشگویی که کنار حاکم بود با دیدن دختر گفت این دختر پیشانی بلندی دارد و در آینده هم نشین مردی می شود که سلطان جهان می شود . حالم طمع کار با خودش گفت با این دختر ازدواج می کنم و سلطان جهان می شوم . خانه های روستا یکی یکی گشت تا خانه ی دختر را پیدا کرد و به پدرش گفت که سه روز دیگر برای بردن دختر برمی گردد.و انگشتر دختررا به پدرش داد.

دختر که حاکم را می شناخت و می دانست که آدم بدجنس و طمع کاری است شبانه فرار کرد و آنقدر دور شد که تقریبا وارد یک سرزمین دیگر شده بود . دختر وقتی از دور یک کاخ دید با خودش فکر کرد اگه دوباره گیر بیافتد باید چیکار کند؟ . این بود که با دادن گردنبند به چوپان پوست یک گوسفند را خرید و آن را پوشید و موهایش را نیز زیر تکه ای چرم پوشاند و و از آن روز همه فکر می کردند که اون یک پسر کچل هست و همه او را کچلک صدا می کردند و محل زندگیش هم طویله بود و خودش هم چوپان شترهای حاکم بود.

یک ماه ازچوپان شدن کچلک می گذشت که دیدند شترهایی که می ینند روز به روز لاغر و شتر کور چاق تر شده . حاکم به پیشکارش دستور داد که کچلک را دنبال کند و ببیند اصلا شترها را به چرا می برد؟ . پیشکار وقتی به محل چرا رسید پشت تخته سنگی قایم شد و دید که دختر بعد از گفتن این جمله که شترهای بینا نگهبانی بدید کسی نیاد و شتر کور تو بچر و بخور پوست را از تنش درآورد و شروع به آواز خواندن و رقصیدن کرد و شترها نیز محو صدا و رقص دختر هیچ کدام علف نمی خوردند .

پیشکار وقتی برگشت همه ی ماجرا را برای حاکم تعریف کرد . حاکم باور نکرد و خودش روز بعد دختر و گله ی شتر را تعقیب کرد و همه چیز را دید . و موقع برگشت کچلک را به کاخش احضار کرد و از اون خواست  که لباس های خودش را بپوشد و دختر وقتی فهمید رازش برملا شد همین کار را کرد .

حاکم با دختر ازدواج کرد . بعد از دو سال که صاحب یک پسر شدند، شبی میهمانی ناشناس به خانه ی آنها آمد و با دیدن انگشتر در دست دختر، فورا آن را شناخت ، آن شخص  همان حاکم قبلی بود که دختر از دست او فرار کرده بود با دیدن دختر  کینه ی قدیمی در دلش فوران کرد. وتصمیم گرفت انتقام بگیرد . نصفه های شب به اتاق کودک رفت و او را خفه کرد .

صبح با صدای شیون مادر همه فهمیدند که کودک مرده و مرد بدجنس به پدر کودک  گفت حتما نیمه شب مادر بچه با صدای بچه از خواب بیدار شد و برای ساکت کردنش او را خفه کرد . حاکم عصبانی  زن را در حالی که جسد کودکش را در آغوش داشت در بیابان رها کرد .

زن با کودک در آغوش راه افتاد و گریه کرد و لالایی خواند تا به سرزمین طوس رسید و آرامگاهی را دید و جسد کودکش را روی قبر گذاشت و خودش از فرط غصه و خستگی خوابش برد و بعد از چند ساعت با صدای گریه ی کودکش از خواب بیدار شد و متوجه شد معجزه رخ داده و کودک بعد از چند  ساعت دوباره زنده شده . و وقتی راجع به صاحب آرامگاه پرسید فهمید آنجا قبر امام هشتم شیعیان علی آبن موسی الرضا است . زن همانجا خانه گرفت و تا پایان عمر خادم قبر امام رضا (ع) بود و اسم فرزندش را هم عبد رضا گذاشت و خود و فرزندش از اولین خادمان بارگاه عشق حضرت علی ابن موسی الرضا شدند.

مشخصات فیلم و صوت
منبع قصه : بازآفرینی از قصه بومی و محلی کهگیلویه و بویر احمد به نام "کچلک"
فرمت فایل : صوتی و تصویری
نویسنده : زینب هوشیاری